خاك باران خورده آغشته ست با بوي تنت...
‹‹ حسين منزوي - غزلسراي معاصر - درگذشت ›› همين! به همين سادگي! به همين كوتاهي !
در در گذشت يك شاعر چه بايد نوشت؟ مرثيه؟ تسليت؟ خاطره؟....بگذريم كه آن روز صبح كه خبر را شنيدم دلم مي خواست در روزنامه ها آگهي كنم كه:
‹‹ مرگ حسين منزوي را به همه ي آن چراغ زنبوري هايي
كه پس از خاموشي خورشيد وجود او مي توانند به پرتو افشاني
بپردازند تبريك و تهنيت مي گويم.››
حسين منزوي كه بود؟ چه بود؟ يك شاعر؟ يك انسان؟ يك عاشق؟ يك...؟ شك دارم كه حتا اعضاي خانواده ي او جواب كاملي براي اين سوال داشته باشند. حسين منزوي به طور قطع يك‹‹ معما›› بود كسي كه ممكن بود روزها و شب ها با او باشي و نتواني بشناسي اش. يك منشور و لاجرم چند وجهي. گاه بي گذشت و جسور و بي رحم در هم مي كوفتت نابودت مي كرد و گاه چنان مهربانانه تو را مي پذيرفت كه از شدت شوق به ترس مي افتادي.
درباره ي او هيچ چيز به قطع نمي توان گفت جز اين كه : حسين منزوي معمولي نبود عادي نبود ، نه بين مردم عادي ، كه بين شاعران كه خود غير عادي ترين مردمند ، او يك تافته ي جدا بافته بود ، يك خرق عادت سهمگين. كسي كه تمامي ذهنيات زيستي ات را در هم مي ريخت و ديگر گونه زيستن را نشان مي داد...
اگر به ديدن ريخت تكراري آدم هاي معمولي خو گرفته بودي با ديدن او مي توانستي ده ها پند اخلاقي نشخوار كني و‹‹ نچ نچ ›› و ‹‹واي واي ›› كنان دعايي بخواني و به دور و برت فوت كني و شرت را كم كني و بروي ، ولي اگر خسته از اين همه تكرار دنبال كسي مي گشتي كه ‹‹ مثل هيچ كس نيست ›› آنك حسين منزوي !
زماني از ‹‹ ابو تراب خسروي ›› شنيده بودم كه براي موفق شدن بايد بي رحم بود و منزوي در راه شعرش كه به واقع همان زندگي اش بود بي باكانه و بي رحمانه همه چيز را قرباني كرد و اين كار را از خودش شروع كرد و به خودش ختم.
هرچه صفت غريب و متناقض مي خواستي در وجود او پيدا مي شد و درخشان ترين و برجسته ترين صفت اش ‹‹ جذابيت ›› ذاتي اش بود حسين منزوي را نمي شد دوست نداشت حتا اگر دليلي براي دوست داشتن اش پيدا نمي كردي! مهره مار داشت ، در اولين برخورد آدم را سحر مي كرد و بعد هر چه مي كردي كه دوست اش نداشته باشي نمي شد! مثل مهماني ناخوانده و سمج وقتي وارد دلت مي شد ديگر به هيچ ترفندي نمي شد بيرونش كرد ، كنگر مي خورد و لنگر مي انداخت! و آنوقت بود كه حتي اگر ناسزايت مي گفت دلت مي خواست ببوسي اش و سپاس گزارش باشي!
به معناي واقعي‹‹ ختم روزگار›› بود... با يك نگاه زير و بالايت را بيرون مي آورد و بخش اعظم صفاتت را حدس مي زد ، يك آدم شناس تمام عيار بود ، يك پير دنيا ديده كه ديگران را انگار به چشم ابلهاني مي بيند كه از همه جا بي خبرند و اما...اگر چشمانت را مي بستي و گيسوان سفيد و چهره ي شكسته اش را نمي ديدي مي توانستي يقين كني كه يك كودك است! راستي اين عجيب حكايتي بود او يك كودك بود! به خصوص وقتي كه مي خنديد خنده هايش عين خنده هاي كودكي بود كه جز خنديدن هيچ دغدغه ي ديگري ندارد...بارها موقع خنديدن او گريه ام گرفته بود بس كه معصومانه مي خنديد! هرگز نتوانستم بفهمم كه اين شباهت عجيب بين او و كودكان از كجا ناشي مي شود ، شايد تنها نتيجه اي كه گرفتم اين بود كه او از خيلي جهات هنوز كودك بود. صداقتش ، دوست داشتنش ، زودرنجي و دل نازكي اش همه و همه كودكانه بود ، عين ذاتي كه هنوز به هيچ چيز آلوده نشده است. اما وقتي از اين سمت وجودش به طرف شعرش مي رفتي حكايت دگرگونه مي شد... عظمت و تجربه و عشق و سركشي و زيبايي و شهوت و استغنا و تمنا و همه و همه را در هم آميخته بود و در كالبد شعرش دميده بود وقتي شعر مي خواند ديگر نمي توانستي او را كودك ببيني گويي سر جلوي فلك خم نمي كرد و خداوندي اش را به رخ مي كشيد هر شعري را مي خواند من آن غزل معروف را مي شنيدم :‹‹ خيال خام پلنگ من...››
اينجا ديگر يك معجزه گر بود ، يك ساحر ، يك شعبده گر بي رحم كه تا سر حد مرگ به اعجاب مي كشاندت و اصلآ هم نگرانت نيست!
مادرم تازه از دنيا رفته بود و زخمي كه از رفتن او بر جانم نشسته بود تازه ي تازه (همچنان كه هنوز) حسين منزوي به اصفهان آمده بود براي شركت در همايش فصلي ادبيات. از طرف فلان شاعر- مجري جاسنگين بي حرمتي اي به او شده بود كه تاب نگفتنش را نياورد و پس از نواختن حريف از پشت تريبون چون كوهي شكسته و استوار شروع كرد:
‹‹ نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام زخمي سراپا مي شناسيدم...
....››
جماعت ناخود آگاه با او شروع به خواندن كردند، فضايي عجيب و سهمگين بر جلسه سايه انداخته بود كه تاب تحمل اش را نداشتم و... آن قدر گريستم كه ابراهيم اسماعيلي و سعيد بيابانكي زير بغلم را گرفتند و از جلسه بيرون انداختند!... بارها و بارها شعر خواندنش را ديده بودم و بدون اغراق هربار گريسته بودم و آخرين بار در خانه اش :
‹‹ شكوفه هاي هلو رسته روي پيرهنت
دوباره صورتي صورتي ست باغ تنت ››
شاعران زيادي را ديده ام – نام هاي بزرگ – كه اسم هر كدام شان مي تواند تيراژ نشريه اي را چند هزار جا به جا كند ، اما بسياري شان در ساعاتي از شبانه روز كاسبند ، تاجرند ، شهروندان محترمند ، كارمندند، دو دوزه بازند و... شايد چند دقيقه اي هم شاعر! منزوي اما هميشه شاعربود... در زندگي ، كار، معاشرت و ...
افراط و تفريط جزو لا ينفك زندگي او بود ، در همه كار زياده روي مي كرد ، ابراهيم اسماعيلي مي گفت كه : ‹‹ منزوي در هر كاري شهوت دارد ›› و درست مي گفت ، ماه هاي آخر يك بار كه جوياي حالش شدم گفت كه شب قبل چندين ساعت مدام به نوشتن مشغول بوده و حالا درد گردن و ستون فقرات رهايش نمي كند...
افراط...افراط...افراط...! بي شك او در هيچ كاري به اندازه ي ‹‹عاشقي›› افراط نكرده است ، چه كسي
مي تواند روزي را به خاطر بياورد كه او عاشق نبوده باشد ؟ به تازگي و طراوت يك نوجوان عاشق می شد ، شيداتر از فرهاد...ديوانه تر از مجنون...و به شهادت ‹‹ بهروز منزوي ›› درروزهاي آخر زندگي هم ‹‹ عاشق معشوقه اي بود. ››
او حتا در دوست داشتن هاي معمولي هم افراط مي كرد به پدر ، مادر ، برادر و دخترش علاقه اي غير عادي داشت هرگز فراموش نمي كنم كه در مرگ پدر چگونه كودكانه و بي پناه مي گريست و گويي اين روزهاي آخر جز پرستاري از او هيچ دليلي براي زندگي نداشت و پدر كه رفت يكي دو ماه بعد او هم .
دخترش را وقتي صدا مي كرد حس مي كردم تمام غزل هاي عاشقانه اش از دهانش به سمت دختر پرواز مي كنند... غزل !
به زنجان رفته بوديم ، تهيه كننده اي براي قراردادي مبلغي پول برايش آورده بود ، بي تاب بود كه با اين پول مي تواند هديه اي درخور براي دختر و دامادش كه تازه به زنجان آمده بودند بخرد و به ديدن شان برود در عرض دو روزي كه مهمان اش بوديم دست كم پنج بار اين خوشي را به رو آورد و به خودش مژده داد.
دلش آن قدر بزرگ بود كه تمام عشق ها و غم هاي عالم در آن جا مي شد و آن قدر كوچك كه تاب تحمل كوچكترين ناملايمات را نداشت ، دلخور مي شد ، اعتراض مي كرد ، مي گفت ، بي پروا مي گفت و به خودت مي گفت هيچ ملاحظه اي هم نمي كرد ، ولي در همان لحظاتي كه زير رگبار كلمات او تير باران مي شدي مي توانستي اين مژده را به خودت بدهي كه اين درياي توفاني لحظه اي ديگر آرام و آفتابي خواهد شد ، آن سان كه مي تواني در ساحلش بنشيني و از تماشايش هرچه مي خواهي لذت ببري ، شايد دليل اين كه هيچ وقت كينه اي در وجودش نبود همين بود.
از آن هايي كه او را و لاجرم شعر را مي شناختند كمتر كسي از دستش مي رنجيد اما... كم هم نبودند كساني كه شقشقه هاي او پليدي هاي جانشان را عريان مي كرد و طبعآ چشم ديدنش را نداشتند و جالب اين كه همان طور كه در مورد كوچكترين رفتارهاي نزديكان يك رنگش حساس و زود رنج بود مرده و زنده ي آن آدم (!) ها تفاوتي برايش نداشت و مي توانستي يقين كني كه وقتي از كسي شكوه مي كند دوست اش دارد ، از آنها كه دوستشان نداشت جز به طنز و مطايبه ياد نمي كرد ، گويي در برابر طبع تيز او جز تمسخر لايق هيچ چيز نبودند و خنده دار اين بود كه خيلي از آن ها در مراسم و بزرگداشت هايي كه پس از مرگش برگزار شد آمدند و سخن ها گفتند از شان و مرتبه منزوي و از دوستي هاشان با او! گاه در بين اين سخنراني ها حس مي كردم كه منزوي زنده است و الان از بين حاضران بر مي خيزد و سخنران را با ناسزا به پايين آمدن از تريبون مي خواند!
... و حسين منزوي تمام شد مردي كه شايد دشمنانش از دوستانش كمتر نبودند ، شاعري كه به دلايل زيادي تقديري در خور از او نشد ...
او به هیچ چيز به اندازه ي جاودانگي نمي انديشيد و گويي خود مي دانست كه جاودانه خواهد شد و اين نكته كه شاعر با شعرش به دل مردم راه مي يابد نه با بلندگوها و تريبون ها را دريافته بود ، نكته اي شايد ساده كه خيلي ها هنوز درش نيافته اند يا به آن باور ندارند.
حسين منزوي تمام شد ، نه مثل يك انسان ، نه مثل يك خاطره ، مثل يك غزل كه فقط وقتي تمام لذتش در جانت مي نشيند كه تمام شود .
تهران - دوم خرداد هزار و سیصد و هشتاد و سه خورشیدی
بعدالتحریر : وقتی که این متن را می نوشتم ، چند روزی از مرگ حسین منزوی می گذشت و چند ماهی از مرگ پدرش . مادر سپید رو و بلند پیشانی و مهربانش اما ، زنده بود و به زحمت - با عصا - میهمانان سوگ پسرش را پذیرا... امروز اما او نیز رفته است و چراغ خانه ی قدیمی و کوچک کوچه ی هفت پیچ زنجان خاموش است ، برای همیشه ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:48  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
۱- سلام ، پوزش مجددم را به خاطر تآخیر بپذیرید .
۲- عید امسال برای من عید خوبی بود ، دوستانی را که سالها بود ندیده بودمشان ، دیدم و بعد از مدت ها دفترچه ی خاطراتمان را ورق زدیم و خندیدیم و گریستیم . عزیزانی چون مهدی ملکی دولت آبادی ، حمید رضا وطن خواه ، سید رسول معرک نژاد ، ابراهیم اسماعیلی اراضی و سعید بیابانکی ( این دو تای آخری را چون ساکن پایتخت نکبت زده اند ، کم و بیش می بینم )
۳- تمام تلاشم را می کنم تا به حکم مضحک " چشم ها را باید شست ..." نیمه ی پر لیوان را ببینم و از بهار و عید لذت ببرم و آن مواعید که کردم را از یاد نبرم ، اما حالا که لیوان خالی خالی ست معلوم نیست باید به کجایش نگاه کنم و چه بهانه ای بیابم برای این که نیشم را باز کنم و بگویم : به به !
امیدوارم که شما بهانه ای برای شاد بودن پیدا کرده باشید.
۴- ته مانده ی امید و شادی من برای لذت بردن از بهار "مادرم" بود ... وقتی که با طراوت و هیجان سفره ی هفت سین می انداخت و اسکناس های نوی حقوق اش را سر سفره همراه با بوسه ای به ما عیدانه می داد ، مرگم باد! حالا که ششمین "بهار بی مادر" را تجربه می کنم ... تنها دلیل شادی ام این است که لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می شوم و به در آغوش کشیدن آن مادر آسمانی ...
مادری که در زمین فقط سنگ قبری از او مانده است.
۵- این ترانه را تقدیم می کنم به عزیزم "س" در کلمبیا و آرش نصیری و سعید بیابانکی و سید عبدالجواد موسوی و دیگر دوستان بی مادرم :
مادر من یه سنگه
سنگ سیاه و سختی
که چن ساله خوابیده
تو سایه ی درختی
روی تنش با قلم
حرفای خوبی کندن
پیکرشو پوشونده
پیرهن اشکای من
واسه خودش خونه ای
پر از قشنگی داره
تنهای تنها که نیس
دوستای سنگی داره
یه جورایی یه ، انگار
اصن منو ندیده
حرفامو گوش می کنه
اما جواب نمی ده
مریض و خورد و خسه س
اما هنوز جوونه
مادر من یه سنگه
یه سنگ مهربونه
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:8  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
۱- سلام... دوستان عزیزی که بزرگی می کنند و به من سر می زنند و مرا از نقد ، لطف و محبت شان محروم نمی کنند ، ببخشایند مرا اگر مجال پاسخ دادن به آنها را ندارم ... شرایط شغلی ام در اسفند ماه خاص است و وقت و نیروی زیادی از من می گیرد ، زود است تا در فرصتی از خجالت شان درآیم . از عزیزانی که لینک وبلاگ را در سایت یا وبلاگ شان قرار داده اند هم بسیار ممنونم .
۲- برای سلامتی احمد عزیزی و ابوالفضل زرویی دعا می کنم این روز ها ... شما هم ...
۳- یک غزل :
اي با تن من ,جان من,ايمان من دشمن
چون مي زني مردانه تر , محکم بزن دشمن !
رو بر مگردان لحظه اي غافل مشو يک دم
جاي تامل نيست جنگ تن به تن دشمن !
تو زادگاه خويش را آغوش من پندار
تا من بگيرم پيکرت را چون وطن دشمن
هر بار رويا رو حريفي ساده مي ديدم
اين بار يک لشکر پر از چين و شکن دشمن
شايد بيفتد جان من در پاي تو اما
هرگز نمي افتد لبانت از دهن دشمن
کي تيغ تا عريان نگردد کارگر باشد
پیش آی بی پیرایه تر ، بي پيرهن دشمن
اینگونه آری تا مرا از پا بیندازی
شايد نبينم ديگر از اين دست زن دشمن
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:1  توسط داریوش مفتخر حسینی
|