پینه دوزی شغل شریفی ست ؛ وصله نیز از آنجا که سوراخ ها را می پوشاند قابل احترام است هرچند که من در جهان موجودی رند تر و دودوزه باز تر از وصله سراغ ندارم ؛ چرا؟ ... چون از یک سو سوراخ ها را می پوشاند و از سوی دیگر نمایان تر و درشت تر نشان می دهد که: آی مردم این زیر یک سوراخ قایم شده است!
با این وصف چرا خلق به چنین نسناسی اطمینان می کنند و از او می خواهند که حافظ عرض و آبرویشان باشد , نمی فهمم و چرا نمی فهمند که وجود وصله سوراخ را نمایان تر می کند , نمی دانم.
به هر حال در دنیای بوق و اگزوز و همهمه و خر تو خر که و پر از فشارهای عصبی ، اگر این موقعیت های کمیک و بلاهت های پنهان و آشکار نباشد که خدای نکرده از زور غصه و فشار می ترکیم.
القصه فصل , فصل وصله و پینه است , چرا؟ ... چون انتخابات در راه است و انبان ها و تنبان ها پر از سوراخ. فرصت کم است و باید نخ و سوزن را آماده کرد ومشغول دوخت و دوز شد که اگر دیر بجنبی رقیب زودترازتو سوراخ هایش را وصله خواهد زد و انگشت اشاره را به سمت سوراخ های تو دراز خواهد کرد وآنوقت خدای نکرده ممکن است توفیق خدمت به مردم را از دست بدهی و با جگر پر از تاول به تماشای خدمت کردن رقبایت به مردم بنشینی و خوب صد البته برای تو که تمام وجودت پر از شوق خدمت است این فقره دیگر به هیچ وجه قابل تحمل نیست.
در این کارزار اوضاع دوستان اصلاح طلب جالب تر است ، چرا که پس از کوتاه شدن دستان درازشان از قدرت چنان مشفقانه به نقادی روی آورده اند و غصه ی مردم را می خورند که ما بدون اینکه بخواهیم گاهی دلمان ضعف می رود واشک در چشممان حلقه می زند و فراموش می کنیم که این برادران گوگوری و مگوری ما زمانی خود برخر مراد سوار بوده اند و آن روزها جز شوق تقسیم غنائم بین خودشان دغدغه دیگری نداشتند و مردم را جز ابزاری برای رسیدن به حوائج شان نمی دیدند و ...
حوصله ی طنز نوشتن ندارم ، گور پدر آن قرمساق هایی که اومانیسم را بر ساختند وچشم خلق را از خدا بر گرفتند و به من و مایی مشغول کردند و با استعانت از بوق دروغ علم و تکنیک آن را حقنه کردند آن قدر که ابلهانی در کار پیوند دین و مدرنیته شدند و نفهمیدند که در دین قبله خداست و در اومانیسم و یا فرزندش مشروعش فمینیسم انسان و ندانستند که دین می کوشد که به گذر از نیاز بپردازد و اومانیسم به توقف در نیاز و این دو با هیچ سریشمی به هم نمی چسبند و قدرت سازگاری ندارند مگر با مرگ یکی از آنان و به تقلید از غرب از صبح تا شام به ادا و شکلک درآوردن پرداختند و ... روح داروین شاد !
برای من اومانیسم معادل اونانیسم است و هیچ فرقی ندارد جوهر هر دو اشتغال به تن است و تلاش برای تلذذ همین ، مگر نه این است که دنیای اومانیست می کوشد که انسان هر چه بیش تر و بیش تر بخورد و بپوشد و بلاید و... و مگر این همه تلاش برای چاق شدن و لاغر شدن و طول عمر و غیره هدفش چیزی جز این است که فرصتی بیشتر برای تبدیل موادغذایی به فضولات و زیستن حیوانی و شاید نباتی به انسان وامانده ی این عصر بدهد و مگر این همان اونانیسم نیست؟ این هردو در ذات خود جز اصالت نیاز چه دارند ؟ تفاوت شان در چیست ؟ هیچ ، فقط دامنه ی کاربرد اومانیسم بیشتر است و لاجرم تخریبش بیشتر !
آنان که می کوشند دین را با دنیای مدرن(خرتوخر ناقص) و پست مدرن(خرتوخر کامل) پیوند دهند و یا به زعم خود زمین را با آسمان ، یا دین را نمی شناسند ، یا اومانیسم را و یا این که دروغ می گویند و یا هرسه ، که غالبا هرسه ! و نمی بینند فرق علم حصولی و علم حضوری را و در نمی یابند وجوه افتراق تدبیر و تقدیر را و کسی که هم نمی داند و هم دروغ می گویند به هر چه نا بدترش می خندد که برای خلق تکلیف تعیین کند و البته فراموش نشود که اوضاع جناح غیر اصلاح طلب و یا کمتر اصلاح طلب ! هم خیلی بهتر نیست ، آنان که ظاهر دین را چسبیده اند و به آقای اصلاح طلب بزرگ گیر می دهند که چرا با فلان خانم ایتالیایی دست دادی و الخ و هزار و یک بلای بزرگ را نمی بینند و از حکمت غافلند و آویزان احکام شده اند و ...
و باز – باربط و بی ربط – یک غزل :
قبول باشد الهی نماز و روزه تان
به سال بعد نیفتد دل رفوزه تان
مکیده اید اذان تا اذان ز خون کسان
و با طعام نیالوده اید پوزه تان
بساط مکر برای خدا به پا کردید
خدا کند ببرد بازی دودوزه تان
امید چیز بدی نیست , منتظر باشید
بسا که پنبه کند این بهار غوزه تان
میان حکمت و رحمت هزار فرسنگ است
حکایتی دارد جیره دو روزه تان
که چشم های شما باز می شود روزی
که سنگ مرگ بیفتد به جان کوزه تان
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:0  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
این غزل را به خاطر محدودیت های محیط وبلاگ به آیین چهار پاره نوشتم این را هم به محدودیت های شعر بیفزایید.
امشب تمام پنجره ها , بسته بهترند
امشب ـ شبی که باتو به پایان نمی رسد ـ
امشب شبی که همدم من درد عشق توست
دردی که هیچ وقت به درمان نمی رسد
گاهی اگر که می شد از این عشق بگذرم
بال و پرم به شوق رهایی گشوده ...نه !
من مانده ام که بگذرم از هرچه غیر توست
چیزی جز این به فکر پریشان نمی رسد
آری برای من تو خدایی,عجیب نیست
کفری که می چکد ز سر و روی شعرمن
کفری که پاسداری آن با خدای توست
کفری که جز به مرگ به ایمان نمی رسد
با این وجود از چه بترسم خدای من ؟
وقتی تو با منی و خداوند با من است
وقتی برای مرد خطاکار و کافرت
چیزی که بدتر است ز تاوان نمی رسد
دیوانه ام اگر چه تو با خود نیاوری
دیوانه ام اگرچه تو گویی که : نه ! نگو
دیوانه ام , ببخش اگر قسمت تو ام
آری ببخش اگر به لبت جان نمی رسد
وقتی که اشک های تو از راه می رسند
جز انتظار مرگ ندارم ولی هنوز
با این که دست های اجل منتظر ترند
از آسمان کتیبه ی فرمان نمی رسد
لعنت به ـ این فنا شده ـ لعنت به من , به شعر
لعنت به دردهای فنا ناپذیر من
لعنت به هرچه هست مرا غیر عشق تو
لعنت به عمر من به پایان نمی رسد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تعبیری از یوسفعلی میرشکاک
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:49  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
چهارشنبه شب در یک انجمن به ظاهرادبی , صوفی مسلک پر مدعایی دهان به دروغ و یاوه و تهمت گشود و هر آنچه را که انعکاس باطن حقیرش بود به "حسین منزوی بزرگ" نسبت داد و در عین حال به اینکه روزی از کنار او رد شده و یا فرصت مجالستی با آن روح خدنگ یافته مباهات کرد ! تاب نیاوردم و چشم بستم و از صدر تا زیلش را به فحش کشیدم و هر چه ناسزا تا امروز خوانده و شنیده بودم نثارش کردم و کار بالا گرفت و الخ.امید که مقبول درگاه ابدیت بیفتد.
واما این را ننوشتم تا مراتب بی ادبی خود را به رخ بکشم نوشتم تا بی مایه هایی از آن دست که عقده های جان کوچک شان را این گونه می گشایند بدانند که اگر بنا بود که آنان نیز بفهمند که منزوی که بود و به کجا رسیده بود که دیگر منزوی , منزوی نبود کوچکی بود از آن دست که آنانند.
آنان که "زر" را می شناسند و قدر "گوهر" را می دانند اما , واقفند که منزوی به مرتبت حلاج و شمس دست رساند و آنگونه بود و هست و زنده است هنوز و هر روز ... و روزی که پرده بیفتد جایگاه او که به کمال به مرتبه "حضور" رسیده بود روشن خواهد شد.
چه بگویم که خودش هر آنچه را باید گفته است :
دعوی ام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش...
خدایش نگه دارد.
و دیگر یک غزل :
ای وای اگر پر بگیرد شاهین شعرم دوباره
در جوش و جنبش بیفتد اندام این پاره پاره
یکباره ایمان آتش بر جان هیزم بریزد
تا سر به خورشید ساید, از یک شرر یک شراره
یا از نهیب ندایی دنیا به لرزش بیفتد
کاهی شود کوهساران بر دوش طوفان سواره
یا رهزنی بی تامل بر کاروان حمله آرد
پاتی کند خیش و خرمن , غارت کند بار و باره
تا ساربان را خود آید , تا مادر از نو بزاید
تا سر نگیرد به زانو , تا گیرد از خود کناره
من بودم و کوهی از خود , مشغول انبوهی از خود
آتش زدی شد گلستان این رعد و برق بهاره
دادی به دستم قلم را, تقدیری از این رقم را
پای سفر دادی اما راهی نما , چاره چاره
رمزی بخوان می سرایم,اسمی بگو می نویسم
حالا که دادی ندایم,حالا که کردی اشاره
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:10  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
خوشم که می ترسی از حضورم پرنده ی آسمان ندیده
ببین که پرواز را ببینی به بال شاهین پرکشیده
غرور سیمرغی ات کجا ؟ تا صلابت قاف را بیابی
کدام مرغی به بال کوته کشیده پر تا بر سپیده ؟
تلاش بیهوده را رها کن , سری بینداز و دانه برچین
که هیچ چشمی ندیده کبکی به جبهه ی آسمان پریده
سری فرو کن به برف و خود را ز دست های خطر رها کن
که تا بجنبی ردیف دندان قبای وهم تو را دریده
حقارتت را ندیده , دیده , ندای جان تورا شنیده
گمان مداری خدا تو را بی سبب چنین کوچک آفریده
که آنکه شور خطر ندارد , ز هیچ وادی گذر نکرده
و او که از تیغ می هراسد , زهیچ باغی گلی نچیده
خدانکرده ! خدا ندارد و همت ماجرا ندارد
سوال کن از کجا گذشته ؟ برو ببین تا کجا رسیده
تو را همان به که چینه دان پر کنی به فکر خطر نباشی
دم وجود تو را خدایت به قدر پیمانه ات دمیده
ولی غنیمت بدان کنون را و تا مجال نظاره داری
ببین که پرواز را ببینی به بال شاهین پرکشیده
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:58  توسط داریوش مفتخر حسینی
|