۱- سلام... دوستان عزیزی که بزرگی می کنند و به من سر می زنند و مرا از نقد ، لطف و محبت شان محروم نمی کنند ، ببخشایند مرا اگر مجال پاسخ دادن به آنها را ندارم ... شرایط شغلی ام در اسفند ماه خاص است و وقت و نیروی زیادی از من می گیرد ، زود است تا در فرصتی از خجالت شان درآیم . از عزیزانی که لینک وبلاگ را در سایت یا وبلاگ شان قرار داده اند هم بسیار ممنونم .
۲- برای سلامتی احمد عزیزی و ابوالفضل زرویی دعا می کنم این روز ها ... شما هم ...
۳- یک غزل :
اي با تن من ,جان من,ايمان من دشمن
چون مي زني مردانه تر , محکم بزن دشمن !
رو بر مگردان لحظه اي غافل مشو يک دم
جاي تامل نيست جنگ تن به تن دشمن !
تو زادگاه خويش را آغوش من پندار
تا من بگيرم پيکرت را چون وطن دشمن
هر بار رويا رو حريفي ساده مي ديدم
اين بار يک لشکر پر از چين و شکن دشمن
شايد بيفتد جان من در پاي تو اما
هرگز نمي افتد لبانت از دهن دشمن
کي تيغ تا عريان نگردد کارگر باشد
پیش آی بی پیرایه تر ، بي پيرهن دشمن
اینگونه آری تا مرا از پا بیندازی
شايد نبينم ديگر از اين دست زن دشمن
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 23:1  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
یه داستان کوتاه :
واکسن
- الو
- سلام !
- سلام ، کجایی ؟
- کجا رو گرفتی ؟ ... سر کارم دیگه
- چرا نمیای ؟
- کجا؟
- خونه دیگه ...
- واسه چی ؟
- اه ! اذیت نکن ، مگه قرار نبود بریم واکسن آیدا رو بزنیم امروز ؟
- آهاااان ... چرا ، آخه کارم زیاده ، شب عیده ، می دونی که ...
- یعنی چی ؟ یه هفته عقب افتاده ، مریض می شه ها
- خیلی خب ، ببینم چی میشه
- پاشو بیا ... « ببینم چی می شه » که نشد حرف !
- خیلی خب !
- منتظرم
- باشه بابا !
- خداحافظ
- خداحافظ
چن روز پیش 18 ماهه شده ، باید یه نوبت دیگه واکسن بزنه ، واکسن کزاز و دیفتری و سرخجه و کوفت و زهر مار و فلج اطفال !
نوبت قبلی واکسنش 6 ماه پیش بود ... خودم دستاشو گرفته بودم تا خانوم پرستار با خونسردی آمپول رو توی بازوی کوچیکش فروکنه و دخترک من وحشت زده و متعجب به من و مامانش نیگا کنه و با چشماش بپرسه :
« چرا ؟ » ...
سوالی که هیچ فیلسوفی تو دنیا نتونه جوابشو بده ...
یکی دو ساعت بعدش هم مثه دیوونه ها تک و تنها توی پیاده روهای خلوت شهرک غرب راه افتاده بودم و با صدای بلند ... گریه ... گریه ... گریه ... « چرا » ی چشمای درشت و مشکی آیدا رو با نعره و هق هق از خودم پرسیده بودم ، از زمین ، از آسمون ، از خدا ... چرا ؟؟؟
...
و حالا دوباره نوبت واکسنش رسیده ، واکسن 18 ماهه گی . 6 ، 7 روزه با هر جنگولک بازی ای عقبش انداختم . امروز اما دیگه هیچ بهونه ای ندارم ، نگرانم ، نکنه مریض بشه ؟ این دیگه چه دنیاییه ؟! این دیگه چه انتخابیه که باید واسه ی بچه ت از بین دو تا درد یکیو انتخاب کنی ؟!
راه می افتم .
« خدایا ! یه کاری کن که امروز دکتره بگه که باید چن روز دیگه بیارینش ، بگه واکسن تموم شده . مسوول اتاق واکسیناسیون نیومده . آب تو تلمبه س ! گوشکوب قلمبه س ! قیر نیست !! قیف نیست !!»
« خدا ! خدا ! یه کاری کن ! نمی تونم جوابشو بدم اگه دوباره بپرسه : «چرا؟» ، نمی تونم تو چشماش نیگا کنم ، نمی تونم چشماشو ببینم ... خدا ! خدایا ! ... »
سر کوچه پیاده می شم ، پاهام جلو نمی ره ، ازش خجالت می کشم ، نمی خوام ببینمش ، نمی تونم ببینمش .
بوبو ... بوبو ... سَ ... (بابا ... بابا ... سلام ...)
به زبون خودش سلام می کنه ، بغض می کنم ، حالم از خودم به هم می خوره ، حال قاتلی رو دارم که مقتول قبل از جنایت داره بهش محبت می کنه ، ازش استقبال می کنه ... آرزوی مرگ می کنم .
س َ ... سَ ... (سلام ... سلام ...) دستاشو بالا میاره تا بغلش کنم ... صورتمو می چسبونم به صورتش ، با دستاش محکم می زنه توی صورتم ! این یه نوع نوازشه ! عاشقانه ترین نوعش !
« خدایا ! چیکار کنم ؟ خودت یه کاری کن ! نوکرتم ! »
خانه بهداشت ساعت 12 ظهر تعطیل می شه ، تا یازده و نیم وقتو تلف می کنم شاید قبل از این که برسیم تعطیل بشه ، شاید یه اتفاقی بیفته ...
راه می افتیم .
از دیدن آدما ، ماشینا و آفتاب زمستون ذوق زده می شه ، ابراز احساسات می کنه ، حرف می زنه : « بَ... دَ... دیگیل دیگیل دیگیل ... لووو ... لووو...» . داریم نزدیک می شیم ، ضربان قلبم بالا می ره ، آیدا نیگام می کنه ، مهربون ، بی خبر از همه جا ... لحظه ای صدبار خدا رو صدا می زنم ، آرزو می کنم که یه جای کار خراب باشه ، یه جوری عقب بیفته ...
خانه ی بهداشت بازه ، بوی الکل و بتادین میاد ، حالم به هم می خوره ... چن تا مادر با بچه هاشون نشستن توی نوبت ، خوشحال می شم « نوبت ما نمی شه ، می گن فردا بیاین » هیچ کدوم از اونا اما توی نوبت واکسن نیستن ، « آیدا » توی بغل منه « مهرک » می ره نوبت بگیره ...
ما نفر اولیم ! هیشکی جلومون نیست . خانوم پرستار میاد . دلم می ریزه پایین . دلم می ریزه پایین . هیچ وقت توی بچه گی از آمپول نترسیدم الان اما دارم قالب تهی می کنم . « آیدا » هنوز بی خبر و خوشحاله ، بغضمو به زحمت قورت می دم ...« خدایا یه کاری کن ! تو بخوای می تونی ! نمی تونم ! نمی دونم ! یه کاری کن ! »
« لباسشو در بیارین ، بخوابونیننش روی تخت »
باید واکسنو روی رونش بزنن « مهرک » لباس آیدا رو در میاره ، بهش می گم : تو برو خودم می گیرمش . می دونم اونم تحمل دیدن نداره . آیدا رو می خوابونم ، ترسیده . بهم نیگا می کنه . می خواد از چشمای من بخونه که : چه خبره ؟ چی شده ؟
تحمل ندارم . طاقت ندارم . طاقت نیگاشو ندارم . پاهاشو محکم می گیرم و چشمامو می بندم ... « الان موبایل پرستاره زنگ می زنه ... الان از بلندگو صداش می کنن... می گه سرنگ خرابه ... خدایا کمک کن ! چن روز دیگه میارمش ... امروز نه ! امروز نه ! خدا خدا خدا خدا ....»
آیدا جیغ می کشه ...
- آقا !... آقا ! چرا چشماتو بستی ؟ حواست کجاست؟
- جان ؟ ! ببخشین !
- پنبه رو بگیر تا خون بند بیاد ...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:24  توسط داریوش مفتخر حسینی
|