تبليغاتX
داریوش مفتخر حسینی
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386
 

۱- سلام... دوستان عزیزی که بزرگی می کنند و به من سر می زنند و مرا از نقد ، لطف و محبت شان محروم نمی کنند ، ببخشایند مرا اگر مجال پاسخ دادن به آنها را ندارم ... شرایط شغلی ام در اسفند ماه خاص است و وقت و نیروی زیادی از من می گیرد ، زود است تا در فرصتی از خجالت شان درآیم . از عزیزانی که لینک وبلاگ را در سایت یا وبلاگ شان قرار داده اند هم بسیار ممنونم .

۲- برای سلامتی احمد عزیزی و ابوالفضل زرویی دعا می کنم این روز ها ... شما هم ...

۳- یک غزل :

اي با تن من ,جان من,ايمان من دشمن

چون مي زني مردانه تر , محکم بزن دشمن !

 

رو بر مگردان لحظه اي غافل مشو يک دم

جاي تامل نيست جنگ تن به تن دشمن !

 

تو زادگاه خويش را آغوش من پندار

 تا من بگيرم پيکرت را چون وطن دشمن

 

هر بار رويا رو حريفي ساده مي ديدم

اين بار يک لشکر پر از چين و شکن دشمن

 

شايد بيفتد جان من در پاي تو اما

هرگز نمي افتد لبانت از دهن دشمن

 

کي تيغ تا عريان نگردد کارگر باشد

پیش آی بی پیرایه تر ، بي پيرهن دشمن

 

اینگونه آری تا مرا از پا بیندازی

شايد نبينم ديگر از اين دست زن دشمن

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه دوم اسفند 1386
 

  یه داستان کوتاه :

             واکسن

 

 

 

-         الو

-         سلام !

-         سلام ، کجایی ؟

-         کجا رو گرفتی ؟ ... سر کارم دیگه

-         چرا نمیای ؟

-         کجا؟

-         خونه  دیگه ...

-         واسه چی ؟

-         اه ! اذیت نکن ، مگه قرار نبود بریم واکسن آیدا رو بزنیم امروز ؟

-         آهاااان ... چرا ، آخه کارم زیاده ، شب عیده ، می دونی که ...

-         یعنی چی ؟ یه هفته عقب افتاده ، مریض می شه ها

-         خیلی خب ، ببینم چی میشه

-         پاشو بیا ... « ببینم چی می شه » که نشد حرف !

-         خیلی خب !

-         منتظرم

-         باشه بابا !

-         خداحافظ

-         خداحافظ

 

  چن روز پیش 18 ماهه شده ، باید یه نوبت دیگه واکسن بزنه ، واکسن کزاز و دیفتری و سرخجه و کوفت و زهر مار و فلج اطفال !

 

   نوبت قبلی واکسنش 6 ماه پیش بود ... خودم دستاشو گرفته بودم تا خانوم پرستار با خونسردی آمپول رو توی بازوی کوچیکش فروکنه و دخترک من  وحشت زده و متعجب به من و مامانش نیگا کنه و با چشماش بپرسه  :

 

« چرا ؟ » ...

    

    سوالی که هیچ فیلسوفی تو دنیا نتونه جوابشو بده ...

 

   یکی دو ساعت  بعدش هم مثه دیوونه ها تک و تنها توی پیاده روهای خلوت شهرک غرب راه افتاده بودم و با صدای بلند ... گریه ... گریه ... گریه ...  « چرا » ی چشمای درشت و مشکی آیدا رو با نعره و هق هق از خودم پرسیده بودم ، از زمین ، از آسمون ، از خدا ... چرا ؟؟؟

 

...

 

  و حالا دوباره نوبت واکسنش رسیده  ، واکسن 18 ماهه گی . 6 ، 7 روزه با هر جنگولک بازی ای عقبش انداختم  .  امروز اما دیگه هیچ بهونه ای ندارم ، نگرانم ، نکنه مریض بشه ؟ این دیگه چه دنیاییه ؟! این دیگه چه انتخابیه که باید واسه ی بچه ت از بین دو تا درد یکیو انتخاب کنی ؟!

 

 

     راه می افتم .

 

       « خدایا ! یه کاری کن که امروز دکتره بگه که باید چن روز دیگه بیارینش ، بگه واکسن تموم شده . مسوول اتاق واکسیناسیون نیومده . آب تو تلمبه س ! گوشکوب قلمبه س ! قیر نیست !! قیف نیست !!»

 

    « خدا ! خدا ! یه کاری کن ! نمی تونم جوابشو بدم اگه دوباره بپرسه : «چرا؟» ، نمی تونم تو چشماش نیگا کنم ، نمی تونم چشماشو ببینم ... خدا ! خدایا ! ... »

   سر کوچه پیاده می شم  ، پاهام جلو نمی ره ، ازش خجالت می کشم ، نمی خوام ببینمش ، نمی تونم ببینمش .

 

  بوبو ... بوبو ... سَ  ... (بابا ... بابا ... سلام ...)

 

   به زبون خودش  سلام می کنه ، بغض می کنم ، حالم از خودم به هم می خوره ، حال قاتلی رو دارم که مقتول قبل از جنایت داره بهش محبت می کنه ، ازش استقبال می کنه ... آرزوی مرگ می کنم .

 

  س َ ... سَ ... (سلام ... سلام ...) دستاشو بالا میاره تا بغلش کنم ... صورتمو می چسبونم به صورتش ، با دستاش محکم می زنه توی صورتم ! این یه نوع نوازشه ! عاشقانه ترین نوعش !

 

« خدایا ! چیکار کنم ؟ خودت یه کاری کن ! نوکرتم ! »

 

  خانه بهداشت ساعت 12 ظهر تعطیل می شه ، تا یازده و نیم وقتو تلف می کنم شاید قبل از این که برسیم تعطیل بشه ، شاید یه اتفاقی بیفته ...

 

 راه می افتیم .

 

    از دیدن آدما ، ماشینا و آفتاب زمستون ذوق زده می شه ،  ابراز احساسات می کنه ، حرف می زنه : « بَ... دَ... دیگیل دیگیل دیگیل ... لووو ...   لووو...»  . داریم نزدیک می شیم ، ضربان قلبم بالا می ره ، آیدا نیگام می کنه ، مهربون ، بی خبر از همه جا ... لحظه ای صدبار خدا رو صدا می زنم ، آرزو می کنم که یه جای کار خراب باشه ، یه جوری عقب بیفته ...

 

خانه ی بهداشت بازه ، بوی الکل و بتادین میاد ، حالم به هم می خوره ... چن تا مادر با بچه هاشون نشستن توی نوبت ، خوشحال می شم « نوبت ما نمی شه ، می گن فردا بیاین » هیچ کدوم از اونا اما توی نوبت واکسن نیستن ، « آیدا » توی بغل منه « مهرک » می ره نوبت بگیره ...

 

   ما نفر اولیم ! هیشکی جلومون نیست . خانوم پرستار میاد . دلم می ریزه پایین . دلم می ریزه پایین . هیچ وقت توی بچه گی از آمپول نترسیدم الان اما دارم قالب تهی می کنم . « آیدا » هنوز بی خبر و خوشحاله  ،  بغضمو به زحمت قورت می دم ...« خدایا یه کاری کن ! تو بخوای می تونی ! نمی تونم ! نمی دونم ! یه کاری کن ! »

 

   « لباسشو در بیارین ، بخوابونیننش روی تخت »

 

   باید واکسنو روی رونش بزنن « مهرک » لباس آیدا رو در میاره ، بهش می گم : تو برو خودم می گیرمش . می دونم اونم تحمل دیدن نداره  . آیدا رو می خوابونم ، ترسیده . بهم نیگا می کنه . می خواد از چشمای من بخونه که : چه خبره ؟ چی شده ؟

 

   تحمل ندارم . طاقت ندارم . طاقت نیگاشو ندارم . پاهاشو محکم می گیرم و چشمامو می بندم ... « الان موبایل پرستاره زنگ می زنه ... الان از بلندگو صداش می کنن...    می گه سرنگ خرابه ... خدایا کمک کن ! چن روز دیگه میارمش ... امروز نه ! امروز نه ! خدا خدا خدا خدا ....»

 

   آیدا جیغ می کشه ...

 

 

-         آقا !... آقا !  چرا چشماتو بستی ؟ حواست کجاست؟

-         جان ؟ !  ببخشین !

-         پنبه رو بگیر تا خون بند بیاد ...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
Free Website Counters
Get a Free Website Counters