سلام ... چهار غزل تازه :
۱-
پنهان شدم یک گوشه تا آسان ببینم
پیدا و پنهان تو را پنهان ببینم
آن را که می گفتی ببینم ، دیده بودم
آن را که می گفتی نبینم ، آن ببینم
عیار چشمانم گماریدم به دزدی
تا کاروان شرم را عریان ببینم
عریان شدی و تن به آب چشمه دادی
تا از کنار صخره ها حیران ببینم ...
....
آن روزها گویی در آب چشمه حل شد
تلواسه های این ببینم ، آن ببینم
حالا که تاوان خطا را قسمتم نیست
تا ماه را در برکه ها رقصان ببینم
راهی ندارم دیدن داغ لبت را
جز این که نیم خالی لیوان ببینم
۲-
تو نگو پنجره را باز به من مي بخشيد
پيرم آن روز که اين راز به من مي بخشيد
من بي مايه گرفتم که رهايم کرده ست
مهر آن دست که پرواز به من مي بخشيد
که زمين را و زمان را و جهان را و تو را
همه در هيات اعجاز به من مي بخشيد
حاليا واژه بده تا که بميرد من و من
ننويسم که « سبب ساز به من مي بخشيد ...»
همه ايمان همه ايمان همه ايمانم و بس
که از آغاز , از آغاز , از آغاز به من مي بخشيد
که خدايم نپسنديد پريشان تر از اين
آن زماني که تو را باز به من مي بخشيد
۳-
اراده کن که مرا تا نوار نور برد
که از سیاهی این شام سوت و کور برد
اراده کن ... که جهان ، تالی اراده ی توست
بگو ، بیاید نزدیک تر... که دور برد
به شیوه ای که مرام فرشته ی مرگ است
به یک اشاره ، به یک دم ، به یک عبور برد
به دشت بایر شب دانه کاشتن کافی ست
ز خاک شور به هنگامه ی نشور برد
بگو که بشکند این خط روزمره ی عمر
که آبشار به کف آورد ، غرور برد
ببین که خسته ام از گیر و دار این تکرار
بگو که تیغ تنم تا غلاف گور برد
۴-
عمري ست درختيم ولي بار نداريم
گل ؟ این که نداریم ، بگو خار؟ نداريم
ايمان که نگو حکمت اثبات نداريم
کفريم ولي جرات انکار نداريم
ما نقطه ي صفريم , چه نيکي چه بدي را
اندک طلب از هرچه که بسيار نداريم
هنگامه ي صلح است ، تب مهر نداريم
چون جنگ رسد جز تن بيمار نداريم
خود خانه چو خالي ست چه در باز و چه بسته
گنجينه نداريم اگر مار نداريم
هيچيم و به بيهوده گي خويش خوشانيم
اين است که با کار کسي کار نداريم
اين رشته دراز است تو کوته کن و بگذر
هان ! قصه به ايجاز بگو «عار نداريم»
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:35  توسط داریوش مفتخر حسینی
|