1- سلام
2- آنچه در دو پست قبلی نوشته بودم ، نقد و نظرهای بسیاری را برانگیخت که شماری از آنها در بخش نظرات سایت و شماری به صورت پیام های شفاهی ِ حضوری و تلفنی ، نامه ، پیام کوتاه و ایمیل به دستم رسید ، که همین جا از تمامی آن دوستان - فارغ از فحوای کلام و پیامشان - سپاسگزارم .
3- بخشی از این نظرات ساختار و متنی منطقی و نقادانه داشتند ، و برخی شتاب زده و سطحی .
4- به مرور خواهم کوشید ، مقالات ، نقدها و نامه هایی را که از منظر منطق و استدلال به موضوع ( شعر جوان اصفهان و ایران ) پرداخته بودند ، در معرض دید و داوری ِ شما قرار دهم . هنوز هم چشم به راه و مشتاق ِ دریافت و انعکاس نظرات همه ی دوستان چه در تایید و چه در رد ِ مدعای من (این که : قطب ِشعر جوان ِ ایران ، اصفهان است . ) هستم .
5- یهودیان سالهاست که کره زمین را تصرف کرده اند و اقتصاد و سیاست و علم و کذا و کذا در سیطره ی بنی اسرائیل است و این مهم جز به مدد اتحاد آنها به دست نیامده و تا این اتحاد هست آن سیطره نیز ادامه خواهد داشت ، حالا اگر بدانید که در سراسر کره ی زمین فقط و فقط چهارده میلیون یهودی وجود دارد که نزدیک به نیمی از آنها در فلسطین و نیم دیگر در سایر اقالیم می زیند و بیش از دو میلیارد مسیحی و یک میلیارد مسلمان توان کاهش و یا ابطال سلطه ی آنها را ندارند به اهمیت این وحدت بیشتر پی خواهید برد... شاعران مسلمان ِ ایران اگر همین یک درس را از کلیمیان بگیرند ، شاهد سعادت را در آغوش خواهند کشید.
6- مراد من از نوشتن گلایه هایی که می دانید ، تذکر ایراداتی بود که به وحدت شاعران – که سخت به آن نیازمندند - صدمه می زند و هرگز نمی خواستم آغازگر روندی باشم که خود مسبب تفرقه و تعارض گردد ، در این روزها اما ، متاسفانه اتفاقاتی افتاد و زمزمه هایی شد که اگر زود نجنبم ، موجبات خلل و انحراف در این حرکت را بوجود خواهد آورد .
7- انتقاد به روش و منش هر فرد یا گروه باید منطقی ، مستدل و همراه با ذکر جزییات باشد ، انتقاد باید منجر به نتایج مبارکی شود ، انتقاد هدف نیست ، وسیله است و راهکاری برای برون رفت از شرایط نامناسب ، انتقاد مستمسکی برای هتاکی و هزالی و نک و نال و غر زدن و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان و دخالت دادن اغراض شخصی در پدیده ای که شان جمعی دارد نیست ، بلکه یک فرآیند علمی ست در جهت اصلاح و همه ی اینها ممیز و معیاری برای تشخیص انتقاد اصیل از غیر اصیل است .
8- این که هر شاعری که در اثر تلاش و استعداد خودش ، به جایی دست رسانده است را متهم کنیم که حق دیگران را خورده و بالا رفته است و یا موظف است که دست کسانی را که خود عزم و اراده ی بالا رفتن را ندارند ، بگیرد و به زور آنها را بالا بکشد ، ساده لوحانه ترین و یا مغرضانه ترین نوع استدلال است و کاملا با ذات انتقاداتی که من داشتم ، متفاوت . من هرگز نگفتم و نخواهم گفت که شاعری که به شهرت و مکنت می رسد به شاعران گمنام چیزی بدهکار است ، حرف من این بود که کسی که بالا می رود نباید جلوی بالا رفتن دیگران را بگیرد و این دو تا با هم خیلی فرق دارند .
9- اگر چه آثار او را مثل آثار تمام شاعران موفق بعد از انقلاب خوانده ام ، اما تا به حال فقط یکی دو بار علیرضای قزوه را از نزدیک دیده ام و هرگز رفیق گرمابه و گلستان نبوده ایم که فکر کنید می خواهم با این حرف ها حق ِ دوستی را ادا کنم ، رابطه ی کاری هم نداریم که صدای سکه بلند شود ، اما این که علیرضا قزوه به دلیل حسن نیتی که در مورد ِ ماجراهای اخیر داشت ، متهم شود و ناسزا بشنود به هیچ روی منصفانه و قلندرانه نیست ، دوستانی که از او یا هر کس دیگر متوقعند که برای شاعران اصفهان کاری بکند ، بهتر است خود دست به کار شوند و از امکانات و تریبون هایشان ( که بعضا کم هم نیست ) صدای شاعران اصفهان را منعکس کنند تا شنونده در صداقت شان شک نکند ، مگر قزوه وکیل و وصی شعر اصفهان است ؟ وانگهی ، او باید چه کند ؟ این که نصف شب از تهران شال و کلاه کند ، برای احقاق حق بچه های اصفهان در جشنواره شعر فجر ۸۵، به اصفهان بیاید و با رییس ارشاد و مشاور و معاون وزیر دست و گریبان شود ( و نمونه های متعدد دیگر از این دست ) کافی نیست ؟ حکایت سوزن و جوالدوز ، حکایت مهجوری ست این روزها و البته در معیت شعر : شکر ِ نعمت ...
10- ادامه دادن این بحث های حاشیه ای را به هیچ روی به مصلحت شعر نمی دانم و اینها که نوشتم آخرین نوشته های من در این باب است و هر آنچه از این به بعد در رابطه با این قضایا ، از زبان یا قلم کسی یا کسانی ، بی نام یا با نام ، در هر رسانه ای مطرح شود مورد تایید من نیست . با عرض پوزش ، هیچ کامنتی را که به این گونه حرف ها دامن بزند تایید نخواهم کرد ، اگر چه مشتاق دریافت هر گونه نقد و نظر درباره ی متن ( و نه حاشیه ) هستم .
و السلام علی سید الانبیاء و المرسلین .
11- یه ترانه :
مثه مرغاي مهاجر يه روزي از راه دور
اومدي كه روي شونه هاي من لونه كني
خاطرات چله ي سرد زمستون منو
پر لحظه هاي سرسبز بهارونه كني
تن خشكم به هواي تو پر از جوونه شد
يه چيزي شبيه خون تو رگ ساقه هام دويد
زندگي مثل رطوبت روي ريشه هام نشست
قدم از زمين تا ابراي تو آسمون رسيد
بعد از اون سرماي و يخ بندون بي رحم و غريب
دوباره اميد موندن تو تنم پيدا شد
با تو برگام ، شا خه هام ، جوونه هام ، خاطره هام
تازه شد ، بهاري شد ، شكفته شد ، زيبا شد
توي سر مستي گذشت اون روزاي سبز و قشنگ
روزايي كه دست تو روي تنم نشونده بود
به خودم اومدم اما روزي كه رفته بودي
جز يه جاي خالي تو لونه ازت نمونده بود
مي دونم گناه من بود كه نفهميدم كه تو
جايي پا نمي گيري ، پرنده اي ، مهاجري
توي گرما يا كه سرما ميون كوه و كوير
بين شاخه ها ، درختا ، هميشه مسافري
اي پرنده ي مهاجر، اي مسافر غريب
ياد اون روزايي كه با تو جوون بودم به خير
اون روزا كه هم نشين تو و هم چراغ تو
رو زمين يه سايه بون مهربون بودم به خير
تهران - 1383
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعدالتحریر : حضرت استاد یوسفعلی میرشکاک (میر شکار) روحی له الفداء به دنیای مجازی قدم نهاده اند و از این پس به انتشار اشعار و مقالات چاپ نشده و شده ی خود در آن مجال خواهند پرداخت ، آدرس وبلاگ حضرت شان در صدر لینک ها ست ...
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:16  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
سلام !
علیرضا قزوه ی عزیز ، از دهلی ِ نو ، ذیل مطلب ِ طولانی ِ « اصفهان ، شعر ، بیابانکی » که حاوی ِ گلایه هایی بود ، پیامی به این مضمون نگاشته است :
سلام. کاش ننویسید این چیزها را که ته دل ما را می لرزاند. ما نیامده ایم دعوا کنیم. اصفهان خسرو احتشامی را دارد که هر وقت در زلالی کم بیاوریم به او تلفن می زنیم و بچه های جوانی که آسمانی اند . و سعید هم با همه این حرف ها و حدیث ها که زده ای شاعر است و سخت هم شاعر و البته همه این جماعت هم شاعرند و اصفهان هم بزرگان شعر زیاد دارد اما مهم تر از همه این ها همدلی است که کاش با این مقاله ها به هم نخورد. یکی دو نفری برایم پیام خصوصی گذاشتند که این مقاله را ببین و من از دوستان خواهش می کنم که این مقاله را پاک کنند و دوستان قدیمی مثل راهی عزیز و سعید و دیگران را وارد دسته بندی ها نکنند . به قول آن شاعر نجیب و روانشاد آرش باران پور 20 سال پیش در گوشه خیابان و در کنار بساط کتابفروشی درس بزرگی به من داد و گفت بنشین کنار همین پیاده رو که همه ما شهید شعریم.... سلام مرا به حضرت اصفهان برسانید.
مراد ِ من از قلم به دست گرفتن و نوشتن ِ آن گلایه ها ، تلاش برای رفع ایرادهایی بود که وجود ِ آنها ، بارها دلهایی از همین جماعت ِ به قول ِ قزوه ی عزیز « شهیدان ِشعر» را شکسته و بر پیکره ی همدلی ها ، زخم ها نشانده بود .
مرگم باد اگر نیت ِ سوئی را اذن ِ دخول در انگیزه ی نوشتنم داده باشم ، مرگم باد اگر قلم به دست گرفتنم ، جز به نیت ِ التیام ِ زخم هایی که بر دل ِ دوستان ِ نازک دلم می نشیند ، باشد ، مرگم باد !
تمام ماجرا این است که دل ِ دردمندم ، تاب ِ دیدن ِ چینی را حتی ، بر پیشانی ِ خاطر ِ یاران ِ شاعرم ندارد ، ستمی که به جبر ِ روزگار ِ پا انداز ، بر این قوم ِ درد آشنا می رود ، به حد ِ کفایت ، به جنونم می کشاند و آن گاه است که اگر نمکی هم زینت ِ این زخم شود ، زنجیر می درم .
بغضی که از رفتن ِ ستمی بر محمد حسین صفاریان ، چونان طناب ِ دار، به گلویم افتاده بود ، هنوز راه ِ نفسم را می فشارد و حالا که این سطرها را سیاه می کنم ، نم نمک در حال ِ شکستن است ، ماجرا ، ماجرای یک رباعی نیست ، این قدرها هم رمانتیک نیستم ، ماجرا ماجرای ِ یک تقدیر است ، یک تاریخ ، یک تاریخ ِ بی رحم ِ بی صفت ِ سمج ، تقدیری محتوم که مبتلایان ِ شعر را ، برای دست رساندن به حداقل حقوق ِیک انسان ، به جان هم می اندازد و تاریخی مختوم که بی شرمانه شرح این تنازع را – به تکرار – روایت می کند .
پس پر بیراه نگفتم ، اگر گفتم که این عشیره را ، زخم های کوچ ، بس است و دیگرش تاب ِ دشنه ی هم کوچان نیست و زیاده نخواستم ، اگر خواستم که همسفری ، دست از آزار ِ پیاده گان ِ این راه ِ دشوار ِِ ناهموار بر دارد .
امروز هم در کار ِ دیروزم و به شیوه ی تمام ِ سالهایی که در پیچاپیچ ِ این هزار توی ِ هزار پیچ ، چشم به کتیبه و گوش به فرمان ِ دل داشته ام ، تمام ِ آنچه را که « ته ِ دل ِ» همراهانی را می لرزاند ، از روی صفحه ی جهان ِ مجاز ، بر می دارم . *
بی هیچ منتی ، به حرمت ِشعر ، به حرمت ِ شاعران ، به حرمت " کیمیا"ی ِ عشقشان و " یلدا"ی ِ بی پایانشان ، به حرمت ِ اصفهان و شعر اصفهان ، به حرمت ِ نمک ، به حرمت ِ نان و به حرمت علیرضای قزوه و غربت ِ امروزش ...
سخت امیدوارم که - روشن - گاه و ناگاه ، بیرون بیاید
ابرها می گذارند آیا ، باز هم ماه بیرون بیاید ؟
دست ِ تقدیر یارش بیفتد ، کاروانی گذارش بیفتد
ریسمانی کنارش بیفتد ، یوسف از چاه بیرون بیاید
محض اشک رعایای خسته ، جان نثاران از پا نشسته
دشنه و تیغ ِ زنگار بسته ، از خفا ، شاه بیرون بیاید ...
یا علی
* حکایت شعر محمد حسین صفاریان و آنچه بر او رفته اما ، در آرشیو می ماند ، دلیلی برای خذفش ندارم .
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:26  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
اصفهان
اصفهان شهر گنبد و ترمه و خاتم ومعرق و کاشی و اسلیمی ست ، شهر هنر است ، از دیروز چنین بوده و تا فردا چنین خواهد بود. اصفهان شهر شعر است ، شهر شاعران است و ادیبان . و امروز هم - چون همیشه - بخش اعظم تولیدات علوم انسانی این سرزمین در اصفهان می بالد و از اصفهان می آید .
قطب شعر جوان
در باب این شهر – اصفهان ، اصفهان امروز - داعیه ای بزرگ تر دارم ، اصفهان « قطب شعر جوان » ایران است ، مدعی این داعیه ام و بر سر آن مشتاق تحدی با حریف که : هیچ شهر ایران – کشوری که همه جایش سرای من است – به اندازه امروز اصفهان شاعران کارآمد و فحل ندارد و کیفیتا و کمیتا هیچ شهر دیگری را شایستگی این مقام نیست .
در تمام ایران ، استعدادهای شگرفی که از میان هنرها شاعری را برگزیده اند و می کوشند تا زبان پارسی را از مرگ قریب الوقوعی که در انتظار اکثر زبان های جهان سومی ست ، نجات دهند و برگی تازه به دیوان قطور شعر ایران زمین بیفزایند ، کم نیستند ، اما به شهادت نام ها و نشانه ها ، مولفین و متون ، شاعران و شعرها ، موثرین و آثار ، در هیچ شهری هم ، چون اصفهان اینقدر زیاد نیستند .
شهر چهره ها
اصفهان شهر شاعران شگفت وشگفتی آفرین است ، شهر آذرخش ا ست - شهرام محمدی- که غزل های دوره ی نوجوانیش حتی ، هنوز بی رقیبند و تر و تازه ، شهر مهدی ملکی دولت آبادی که درد و مردانگی و استغنا و آزادگی و جنون و جنگ را در هم می آمیزد و بنای شعری را می ریزد که استواراست و شکوهمند و بی پروا، شاعری که ظاهر و باطنی چنان زلال دارد که نه فقط چون منی ، که حسین منزوی حتی ، دلبسته ی این زلالی بود ، شهر حمیدرضا وطن خواه که بی هیچ چون و چرا – به شهادت متن - پیشکسوت و پیشرو خیل شاعرانی ست که مدعی نوشتن غزلی دیگر گونه اند ، شهر ایراهیم اسماعیلی اراضی که گاه با یک غزل یا یک ترانه فقط ، ماجرایی می سازد و شهامت و جسارت نوجویی او منزوی بزرگ را به تحسین وا می داشت ، شاعری که اقلا به تعداد انگشتان دو دست شاعران جوان و نوجوان مستعد را از انزوای شهرستان های دور بیرون کشید و به جامعه ی ادبی ایران معرفی کرد ، شهر عباس کیقبادی که به شهادت دوست و دشمن لایق عنوان بهترین شاعر جوان کشور است و دست کم ده غزل دارد که هر کدام به تنهایی خرق عادتی سهمگین را مانند شوکی به پیکره ی غزل معاصر وارد کردند ، شهر مهدی جهاندار که شهرتی تمام دارد و هیچ شاعر جوانی نیست که بتواند ادعا کند که دست کم یک غزل او را از بر ندارد ، شهر جواد زهتاب که سالم نویس ترین شاعران جوان است با وسواسی پیرانه در استفاده از زبان ، کسی که نمونه هایی مطلوب ، بی تکلف و از همه مهم تر مقبول را در سبک هندی، برای اولین بار به نام شعر جوان به ثبت رسانید و کتابش به همراه کتاب قیصر امین پور نامزد جایزه ی قلم زرین شد ، شهر محمد حسین صفاریان ، شاعری که در شعر طنز و جد و همچنین ترانه و تصنیف صاحب همه جور کرامت است و فاقد هر نوع ادعا ، شهر محمد جواد آسمان که هنوز به بیست نرسیده آوازه اش از دروازه های اصفهان فراتر رفت و سالهاست برنده ی بلامنازع معتبر ترین جشنواره های ادبی ایران است ، شاعری که روح آوانگاردیسمی مطلوب را در کالبد شعر آیینی دمید ، شهر مهدی عابدی شاعر هزار غزل که اگرچه خیلی اهل کنگره و جشنواره نیست ، اما به دلیل حضور چندین و چند ساله - در تهران - شناخته شده تر است ، شهر ، شهر شاعران است ، اصفهان شهر شاعران است ، شهر سعید صادقی ، خروش ،احسان عشقی ، محسن نیکنام ، علی ثابت قدم ، زینب چوقادی ، بهجت فروغی مقدم ، حسین عبدلوند ،الهام عمومی ، هاجر فرهادی ،سارا سیامکی ، سیامک جهانبخش ، رسول معرک نژاد ، احسان نوری ، حسین حاج هاشمی ، برادران ایران نژاد ، مریم کرباسی ، احسان نوری و ... کدام شهر دیگر این همه را در کنار هم دارد ؟ اینجا اصفهان است ... شهر محمد حقوقی ، حمید مصدق ، ضیاء موحد ، هوشنگ گلشیری ، بهرام صادقی ، جلیل دوستخواه ، حسین مزاجی ، کیوان قدرخواه ، مهدی نوریان ، جمشید مظاهری ، مصطفی کیانی ، آشفته ، پریش ، صحت ، پناه ، فرهاد ، مظاهر ، محمد مستقیمی (راهی) ، بهمن رافعی ، مجید زهتاب ، خسرو احتشامی ، خاسته ، باغبان و الخ ، شهری که در روزگارانی دورتر سرزمین زایش و بالش کمال و جمال و نشاط و هاتف و مشتاق و صائب و صفا و طبیب و سروش و حکیم شفایی و نعیم و دیگران و دیگران بوده است ...
و باز ... روزگار بد
روزگاری بدی ست ، بر شاعران اصفهان سالهاست جفاها می رود و از آنها حق ها زایل می شود و غرور قومی اصفهانی ها ، که قیام برای اعاده ی حق را کاری دون شان شاعر می دانند ، این ستم را مضاعف می کند ، در تمام این سالها هیچ یک از شاعران اصفهان به نتیجه ی هیچ جشنواره ای برای احقاق حق خود اعتراض نکرده اند و هر چه بر آنها رفته دم بر نیاورده اند ، حال آنکه کسانی که اگر در جشنواره ای جزو منتخبین نباشند ، های و هوی و سر و صدا ها می کنند که داوران از ترس در بیانیه هایشان جایی هم به آنها بدهند ، از این راه اسم ها به هم زده اند و کماکان نیز می زنند ، اصفهان اما هنوز شهر هنر است نه ادعا ، شهر متن است نه حاشیه . شهری که حاضر نیست حتی به قیمت نادیده گرفته شدن در متن ، وارد حاشیه شود .
از روی دست صفاریان
برای مثال ، ماجرایی را مرور می کنیم :
محمد حسین صفاریان عزیز که در شعر طنز صاحب آثار قابل توجهی ست ، در اولین جلسه ی شب شعر در حلقه ی رندان امسال ( آخرین یکشنبه ی فروردین ماه سال جاری) دو سه رباعی خواند که نقیضه هایی بود بر رباعی های معروف حکیم عمر خیام . یکی از آنها رباعی زیر بود :
تا میوه فروشی محل رفتم دوش
دیدم دو هزار میوه گویا و خموش
ناگاه یکی میوه بر آورد خروش
کو میوه خر و میوه خور و میوه فروش !
قریب به یک ماه بعد در اواخر اردی بهشت ماه امسال آقای « رضا رفیع » که ستون روزانه ای در روزنامه ی جام جم دارند ، ذیل عنوان « از روی دست عمر خیام » رباعی زیر را – البته به نام خودشان – چاپ کردند :
در میوه فروشی محل رفتم دوش
دیدم دو هزار میوه گویا و خموش
این میوه به آن میوه همی کرد خروش
کو میوه بر و میوه خر و میوه فروش ؟
این اتفاق ، واکنش نجیبانه ی محمد حسین صفاریان را درپی داشت . محمد حسین با آن صبر و حیای همیشگی تقصیر را به گردن « توارد » انداخته بود و نخواسته بود تعبیر دیگری از این اتفاق داشته باشد.
دلایل ادبی – پلیسی
از آنجا که بخش اعظم خوانندگان این وبلاگ را اهالی شعر و ادب تشکیل می دهند و قاعدتا تسلط کافی بر فنون و صناعات شعری دارند ، می توانند تشخیص دهند که آیا « توارد » می تواند چنین دسته گل هایی را به آب دهد یا نه ؟ منتها به رسم پس دادن درس هم که شده چند نکته ی ادبی و پلیسی ! را در این باب طرح می کنم تا ببینیم چه می شود:
1- حدود هزار سال از وفات حکیم عمر خیام می گذرد و در تمام این سالها از میان هزاران شاعر و اهل ذوق و طناز و هزال و نقیضه سرا ، هرگزکسی به این صرافت نیفتاده بود که نقیضه ای بر این رباعی خیام ( در کارگه کوزه گری رفتم دوش...) بنویسد ، در آذر ماه سال هزار و سیصد و هشتاد و شش شاعری (صفاریان) تصمیم می گیرد که این کار را انجام دهد و می دهد و در وبلاگش منتشر می کند و چندی بعد هم ، در فروردین ماه سال هشتاد و هفت در شب شعری آن را ارائه می دهد، بلافاصله بعد از او یعنی در اردیبهشت همین سال به سر شاعر دوم ( رفیع ) می زند که او هم همین کار، را انجام دهد ! یعنی در مدت هزار سال تعداد نقیضه های سروده شده بر این رباعی معادل « صفر» است و در مدت دو ماه برابر با « دو » !
2- در شب شعر مذکور ( در حلقه ی رندان فروردین ماه ) و در زمانی که محمد حسین صفاریان شعرش را ارائه می کرد ، جناب آقای رفیع حضور داشته اند و این رباعی را شنیده اند و از اتفاق بلافاصله بعد از آقای صفاریان پشت تریبون رفته اند و شعر هم تلاوت فرموده اند! وانگهی ، بنا بر آداب و تعهدات نانوشته ای که از دیر باز بین شاعران متداول و لازم الاجرا بوده است ، اگر شاعری به دلیل توارد ، اثری تا این حد از شباهت (و یا حتی کمتر ) با اثر شاعر دیگری بوجود بیاورد، به محض اطلاع از ماجرا از ارائه اثر خود به پاس احترام به شاعر متقدم و همچنین برای پیش نیامدن شبهاتی از این دست ، خودداری می کند، چه برسد به اینکه آن شعر در جلوی چشم او و چند صد نفر دیگر ارائه شده و از آن فیلم برداری نیز شده باشد !
3- نوع استفاده ای که شاعر دوم یعنی رضا رفیع از قابلیت های این رباعی برای ساخت نقیضه ای طنز آمیز دارد ، کاملا شبیه صفاریان است ، نوع کلمات هم همین طور ، نوع ساخت هم همین جور ! و همه چیز هم همین جور! در نتیجه « توارد » مزبور تبدیل به« تطابق » می شود .(صنعت ادبی جدید ، اختراع شده توسط جناب آقای رضا رفیع ! )
4- وقتی شاعری به دلیل تسلط بر کارش ، مضمون یا تصویری را به کمال و با رعایت همه ی ریزه کاری ها و با استفاده از مناسب ترین کلمات خلق کند ، ایجاد تغییر در آن شعر قطعا به تجربه ای ناموفق و غالبا خراب شدن شعر منجر خواهد شد ، شاهد روشن این مثال شعر خواجه ی شیراز است که به دلائل فوق غالبا دست کاری در آن ، شعر را معیوب و نازیبا خواهد کرد .
محمد حسین صفاریان در ساختن این رباعی موفق به انتخاب مناسب ترین کلمات شده است ، در نتیجه در شعر دوم – رباعی منتسب به رضا رفیع - تمام تغییرات نتیجه ای نازیبا و مغلوط داشته است :
· تبدیل « تا » به « در » در مصراع اول : اساسا « در جایی رفتن » از نظر دستوری غیر متداول و اشتباه است .
· تبدیل مصراع سوم از : « ناگاه یکی میوه بر آورد خروش » به
« این میوه به آن میوه همی کرد خروش »
که علاوه بر نازیبایی مفرطی که در اثر آوردن کلمه ی « همی » ایجاد شده ، از حیث دستور و مفهوم ایراد دارد.
· تبدیل « میوه خور » به « میوه بر » در مصراع چهارم که بی سلیقگی لحاظ شده در آن نیازی به توضیح ندارد .
5- ... و اما بعد از چاپ این رباعی در جام جم ، محمد حسین صفاریان برای رضا رفیع پیامک تلفنی مودبانه ای می فرستد و چرایی قضیه را پی جو می شود ... پاسخ آقای رفیع قابل پیش بینی ست ... پیامک جواب داده نمی شود ! و در نتیجه محمد حسین صفاریان از آن روز ، با وجود این که شعرش را مدت ها قبل از رضارفیع ارائه داده است ، از ترس متهم شدن به سرقت ادبی از ارائه ی اثرش خودداری می کند !
... نا تمام ... تمام
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:20  توسط داریوش مفتخر حسینی
|
۲-هفته ی گذشته برای شرکت در شب شعر در حلقه ی رندان سفری به همدان داشتیم در معیت حضرت یوسفعلی میرشکاک و دوستان دیگرم ناصر فیض ، سید عبدالجواد موسوی ، امید مهدی نژاد ، رضا گیلان پور و کاوه جوادیه .
شعر غنی سازی را که در آن شب خواندم بنا به امر جمعی از دوستان همدانی در این پست می گذارم، با لهجه ی اصفهانی بخوانید :
زنا با عطر و گل و طلا غني سازي مي شن
مردا امايخته بي حيا غني سازي مي شن
دخترا با پسرايي مايه دار راضي مي شن
پسرا با دختري بلا غني سازي مي شن
بحث مون عوض نشد به کوري چشايي بوش
اورانيوما تا انتها غني سازي مي شن
اورانيوم چي چي اس از لجي رايسم که شده س
چيپس و ماکاروني ام اينجا غني سازي مي شن
البته چون يه کم سانتري فوزا زيادس
بعضي وقتا چيزا تا به تا غني سازي مي شن
ان پي تي براد پي تي دري پي تي هستي که باش
البرادعي ! بيبين دادا غني سازي مي شن
بعضيا وقتي که اينجا نيمي شد مي رن سفر
يه جايي تو ونزوئلا غني سازي مي شن
هرجا دوربين مي بينن , خبرنگار و ميکروفون
یه هو می پرن جلو , چرا؟ غني سازي مي شن.
صهيونيستا مثي اين زنيکه ته ديگ سوخته
رايسا مي گم , تويي مسترا* غني سازي مي شن
اينجوري که پيش مي رد تا يه هف هش سالي دیگه
همه يي چيزايي اين دنيا غني سازي مي شن
يکي بايد که به بوش و سارکوزي خبر بدد
فک کونم تو قبرسم خرا غني سازي مي شن
هميشه همين بودس بازاريايي دم کلفت
با زنايي صيغه را به را غني سازي مي شن
بچه پولدارا تویی دهکده هایی ساحلی
تویی ویلا بغلی ژیلا غني سازي مي شن
فقرا با طرح و برنامه یی احمدی نژاد
اما دور از چشی مافیا غني سازي مي شن
نشئه جات و مسکرات و يار باوفا کوجاس؟
تو يه همچين جايي شاعرا غني سازي مي شن
اونایی که از قلم افتادنم غم نخورن
یه روزی یه جایی ایشالا غني سازي مي شن
* مستراح !
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:10  توسط داریوش مفتخر حسینی
|