تبليغاتX
داریوش مفتخر حسینی
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387

  

     « فرهنگ » واژه ی غریبی ست ، « فر » ... « هنگ » ... به خصوص برای امثال من که دلباخته اش هستیم ، برای امثال من که دلبسته ی فرهنگ غنی این « مرز و بوم » هستیم ، و می کوشیم تا پاسدار میراث پربار این تمدن مکتوب سه هزار ساله و نیمه مکتوب هفت هزار ساله باشیم ، سرزمین ما سرزمین « گاته » هاست ، سرزمین « خسروانی » ها ، سرزمین زبان مردانه ی فخیم خراسانی و دلبری های زنانه ی و ظریف عراقی ، سرزمین معماری تخت جمشید و شیخ لطف الله ، سرزمین میرداماد و میرعماد و کمال الدین بهزاد و فرشچیان ، سرزمین حافظ و سعدی و فردوسی ، سرزمین آریو برزن و بهرام گور ... سرزمین نوادگان رستم  و ...الخ .

    باورتان شد ؟ !  شیخنا در این گونه موارد می فرمود : " زرشک ! "   

ابله تر و سفیه تر از مردمی که مثل حمار ، حامل ِ اسفار پیشینه ی خویشند ، خودشانند .

    ایران سرزمین دروغ بوده و هست از دیرباز تا امروز ، ژست روشنفکری و ناسیونالیستی نگیرید و نگویید : « از وقتی این عربای سوسمار خور اومدن همه چی خراب شد ... واه ، واه ، واه ! » که ایرانیان همان هایی هستند که به شهادت تاریخ ، در موقع هجوم اعراب زنانشان را برهنه  به میان لشکر اعراب می فرستادند تا عرق النساء دشمن به جنبش درآید و مردان غیور همراه با وطنشان در امان باشند ، زهی مردانگی و غیرت !  ایران همان کشوری ست که « داریوش » پادشاه اسطوره ای آن را شیهه ی اسبی که جماع دوشینه اش را به یاد می آورد بر تخت نشاند ، چه کنم وقتی سفهای هیچ ندیده و هیچ نخوانده غیرتشان گل می کند و بر من و بلکه بر تاریخ می تازند که :  «  وطن ! »   ....  وطن یعنی جایی که دلیرترین و کارآمدترین فرزندانش به دست « جماعت نجوا » جوانمرگ  شده اند پیش از آنکه کاری از پیش ببرند ، صبرکنید !  منظورم « امیر کبیر » نیست که ده ها نوزاد بهایی را با ریختن جرعه ای آب جوشان در دهانشان کشت و البته کارگاه ساخت سماور و منقل هم احداث کرد و قاآنی را هم به دیلماجی کتب افرنگیان گماشت !

    وطن سرزمین جاسوسان است از همیشه تا هنوز ، هزاران صفحه ی تاریخی را که شرح این دنائت ها را روایت می کند من ننوشته ام ، تمام جنگ های ایرانیان با انیرانیان به واسطه ی مساعدت جاسوسان و خودفروشان مغلوبه شده است ، چه قبل از اسلام و چه بعد از آن . 

    وطن سرزمین پادشاهان مادر کش ، پدرکش ، برادرکش و فرزند کش است ، سرزمین پادشاهانی که دغدغه ی اسافل الاعضا ، هم و غم سالهای حکومتشان بود و حفظ امنیت حرمسرا اوجب واجباتشان ، حتی اگر به قیمت خواجه شدن ده ها پسر نوجوان تمام شود .

    وطن سرزمین ناموس فروشان است ، روزگاری به رومیان ، روزگاری به اعراب قادسیه ، روزگاری به افاغنه ی قرن یازده هجری ، روزگاری به ارنعوت ها ( آرناوود ها ، آلبانیایی هایی که در اثنای جنگ اول و دوم جهانی به ایران آمدند و اینک برخی از نوادگان آنها « سید » هستند ! ) و باز به اعراب ، اعراب قرن بیست و بیست و یک و باز به افاغنه ، افاغنه ی پاپتی و بی چشم و رویی که برادران ما خوانده می شدند سالها و در عین حال دخترانمان را از روستاهای مشهد و سبزوار و نیشابور تا اصفهان و شیراز و بندر عباس به بهای یک دست لباس می خریدند و به نکاح در می آوردند و می خرند و می آورند ... آوارگان آفاقی دختران ایران - کشوری که پناهشان داده بود - را به اسیری می بردند و می برند ، نگویید : نه !   که می توانم در اطراف اصفهان دست کم ده روستا و بخش به شما نشان بدهم که مردمانش چشم بادامی اند ! ای غائط سگ به هر چه بادام !

    بی چرا نیست اگر مادران ایران امروز بکارت وصله و پینه ی دخترانشان را به فروش نزد اعراب امارات می برند و دست پر ! بر می گردند ، بی چرا نیست ... 

    می دانید سپاهیان ابن سعد که به حسین بن علی علیه السلام و یارانش تاختند به چه زبانی تکلم می کردند ؟ به زبان شیرین فارسی ! اکثریت قریب به اتفاق لشکر چند هزار نفری ابن سعد از « موالی » بودند ، فرزندان پادشاهی معظم ! ساسانی که بردگان اعراب کوفه و اطراف و اکنافش بودند ، روح حضرت « تموچین » شاد باد که از نیشابوریان چنان کشت که از شش میلیون نفوس آن قریب به یک کرور بیشتر باقی نماند ، باشد تا تموچینی دیگر ...

وطن ! وطن ! ای وطن !

 ای سرزمین شیرین کاری های شیرین عقلان !

 ای ایران !

 ای مرز پر گهر !

 

 

 

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:35  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387

   

 

   امروز – بیست و چهارم مرداد هشتاد و هفت – دو سال از تولد دخترم   – خدایی ترین هدیه ای که در تمام زندگیم گرفته ام –  می گذرد ، حالا دو سال است که شیرین ترین روزهای عمرم را می گذرانم ، دو سال است که « خدا » در خانه ی من است ، مهمان من است و بیشتر از همیشه برایم خدایی می کند ، شش سال پیش برای « آیدا » -  که هنوز به دنیا نیامده بود - ترانه ای نوشتم ، حسی خارق العاده همیشه به من می گفت که فرزندم – فرزندی که روزی خواهد آمد – دختر است ... راست می گفت !

 

     نازگلک ، برگ گلک ، شیره ی جونم بابایی !

     عسلي ، دخترك شيرين زبونم ، بابايي !

 

     رو لبات گلاي ميخك ، رو تنت ابر بهار

     دو به دو  فرشته ها دور سرت هزار هزار

 

     خنده هات چشمه ي پاكي ، نفسات عطر بهشت

     تو يه اتفاق خوبي يا يه ‹‹ پيشوني نوشت ››

  

     يه روزي مي رسي از راه با يه قنداق سفيد

     دل نازكم مي لرزه مي گه مهمونت رسيد

 

     تا كه لب ور مي چيني دلم يه هو كنده مي شه

     تا چشات بهم مي افته گريه هات خنده مي شه

 

     گريه ها و خنده هات هردو شيرينن عسلي !

     مثه طعم عاشقي به دل مي شينن عسلي !

 

     ....

 

     يه روزي شايد كه تو سنگ صبور من بشي

     يا كه مهتاب شباي سوت و كور من بشي

 

     يه روزي شايد بگم واسه تو ، پاره ي تنم !

     حرفايي رو كه به هيش كي نتونستم بزنم

 

     ...

 

    ناز گلك، برگ گلك، شيره ي جونم، بابايي!

    عسلي، دخترك شيرين زبونم، بابايي!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

بعدالتحریر :  " مهدی ملکی دولت آبادی " یار دیرین ما ، غزل سرای آشنای اصفهان و ایران ، قدم رنجه فرموده و به جهان مجاز پا نهاده اند ، اگر نروید و به وبلاگشان سر نزنید ، از کف ِ خودتان رفته است ، گفته باشم ... آدرس وبلاگشان در بخش لینک هاست ...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:3  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
شنبه نوزدهم مرداد 1387

۱- سلام

 

۲- کنگره ی میلاد آفتاب امسال هم تقریبا به خوبی و خوشی برگزار شد.

 

۳- برگزاری کنگره ای که در سه شبانه روز متوالی میزبان هزاران مخاطب و ده ها شاعر باشد که هر کدام از گوشه ای از این مرز پر خطر آمده اند  ، کاری ست بس دشوار که اگر مدد حضرت رحمان نباشد منجر به خرق اسافل الاعضاء خواهد شد .

 

۴- بسیاری از دوستان شاعر از آنجایی که  از وسایل و لوازم کار تنها با قاشق و چنگال آشنایی دارند نمی توانند دریابند که برگزار کنندگان این گونه محافل چه سختی هایی را متحمل می شوند .

 

۵- حقیر سراپا تقصیر از آنجایی که روزگاری دستی برآتش داشته ام از سختی های پیدا و ناپیدای برگزاری این کنگره ها مطلعم و از آنجایی که مثل خانم رجبی به شدت به افشاگری علاقه مندم خلاصه ای از این سختی ها را افشا می نمایم باشد که در انتخابات بعدی رد صلاحیت شوم ! :

 

 

 

 

  • اختلال در خواب و بیداری ، دستگاه گوارش ، سیستم های دفع و اعصاب از دو ماه مانده به کنگره تا دو ماه بعد از آن !

 

  • دچار شدن به انواع سوء تغذیه و کمبود ویتامین در اثر کار مداوم ، مصرف فلافل و ماکارونی به صورت سرپایی و نجویده و افزایش مصرف دخانیات در دوستان اینکاره !

 

  • بروز مشکلات خانوادگی ، اعتراض های همسر و احیانا والدین که می تواند تبعاتی چون اخراج موقت یا دائم از منزل ، مراجعه به دادگاه خانواده و صدور حکم استیفای مهریه و نفقه را نیز در پی داشته باشد !

 

  • ناچار شدن به استفاده از پول و امکانات شخصی برای کنگره و میهمانان ؛ نظیر پرداخت هزینه های ایاب و ذهاب از جیب و اسکان میهمانان خواب آلود در منزل شخصی با رعایت موازین شرعی و شوونات (!) اسلامی !

 

  • متهم شدن به رفیق بازی ، پارتی بازی ، دختر بازی و الخ !

 

  • متهم شدن به چهره سازی و غول پروری و دایناسور پردازی با دعوت از چهره های گمنام در جهت تنگ کردن جای حضرات چاق بالایی !

 

  • شنیدن  انواع لیچار و تهمت و کنایه و پرت و پلا   از  دوستانی که در هنگام  توزیع  « معرفت » در صف « ویاگرا » بوده اند !

 

  • بو گرفتن جوراب و کفش در اثر استفاده ی ماهانه از یک جفت جوراب و در نیاوردن پا از کفش از یک هفته مانده به شروع کنگره تا دو روز بعد از آن .

 

  • بقیه شو خودتون بنویسین !

 

6- به نیابت از تمام دوستان با و بی مرام ، با و بی چشم و رو ، با و بی ادب از کلیه برگزار کنندگان این کنگره سپاس گزارم ، دمتان گرم ، سرتان سبز ، دلتان خوش و کیسه تان فربه باد .

 

 

۷- این بنده ی کمترین از سوی اداره ی روابط عمومی یک وزارتخانه ی غیر فرهنگی مسوول تدوین جنگ غزلی که شامل غزل هایی از شاعران معاصر ( هر شاعر سه غزل ) باشد ، شده ام ، از آنجایی که این وزارتخانه – نمی دانم به چه دلیل -  مایل به پرداخت حق التحریر به شاعران ( برای هر غزل پنجاه هزار تومان ! ، قابل توجه آقای کروبی ! ) می باشد و در عین حال از بین شاعرانی که شعرشان در مجموعه چاپ می شود به دوازده نفر شاعر برگزیده جوایزی مثل سکه و اینجور چیزها اعطا می کند  ، دوستان شاعری که مایل به درج اشعارشان در این مجموعه هستند می توانند بین پنج تا ده غزل ( که سه تای آنها توسط هیات ژوری – که بنده فقط یکی از اعضایش هستم – انتخاب خواهد شد )را به همراه مشخصات سجلی و شماره ی تماس  برای من ایمیل کنند .

 

 

 

۸- یه ترانه :

 

 

 

 

تو از كدوم قله رسيدي كه رنگه اوجه تنت

كدوم دريا تو رو آورده كه مثله موجه تنت

 

كدوم بارون بهارونه نشسته روي نگات ؟

كدوم قناري  ترانه خونده  گذاشته جاي صدات 

 

                                                        

 

                                                   جوون بموني الهي اي عشق نا تموم جووني من

                                                           پرنده ي كوچك مهاجر  مسافر آسموني من

                                                       

 

كدوم  جنگل تن  سبزش  رو  به  تنت  بخشيده

براي موهات كي از كدوم دشت اين همه گل چيده

 

كدوم جوونه تازه گيا شو با تو قسمت كرده

كه ذهن بلبل براي خوندن به تو عادت كرده

 

                                                           

 

                                                   جوون بموني الهي اي عشق نا تموم جووني من

                                                           پرنده ي كوچك مهاجر  مسافر آسموني من

 

 

 

 

 

 

( این ترانه قبلا توسط یک خواننده ی وطنی اجرا شده است ، سارقان محترم خود را ضایع نفرمایند ! )

 

 

 

 

کتابخانه (از ۱۱/۵/۸۷ الی ۱۸/۵/۸۷)

 

 

 

 

مجموعه داستان شرق بنفشه / شهریار مندنی پور / چاپ هفتم / نشر مرکز : کتاب شامل نه داستان کوتاه ِ غالبا عاشقانه است که بهترین ِ آنها همان داستان « شرق بنفشه » است ، بزرگترین نقطه ضعف این کتاب و سایر آثار مندنی پور ، ایرادات دستوری و زبانی ست که به دلیل نا آشنایی نویسنده با زبان از یک سو و شلنگ و تخته انداختن بیش از حد برای رسیدن به یک زبان خاص از سوی دیگر بوجود می آید . مندنی پور بیرحمانه احساسات خواننده را در دست می گیرد و آن را برای درک کامل فضای مورد نظرش تحریک می کند و دقیقا به همین دلیل اگر به یک زبان بی تکلف و شسته و رفته می رسید ، قطعا بسیار بیشتر از او می شنیدیم .

 

خطاهای رایج نویسندگان و راه های اجتناب از آنها / جک.ام.بیکام ؛ ترجمه ی فرنوش جزینی / چاپ اول / نشر امیر کبیر : « جک.ام.بیکام » مدرس باسابقه ی داستان و رمان است ، او در این کتاب به ساده ترین زبان و روش آموزشی ممکن و با تفکیک مفید مطالب دانسته هایش را در اختیار می گذارد ، او ایراد هایی را گوشزد می کند که در کار بسیاری از نویسندگان مشهور هم وجود دارد ، فرنوش جزینی هم ترجمه ی نسبتا خوبی به دست داده است ، این کتاب ، کتاب کاربردی و بسیار مفیدی ست .

 

رمان در رویای بابل / ریچارد براتیگان ، ترجمه پیام یزدانجو / چاپ دوم /نشر چشمه : بهترین اثر ریچارد براتیگان نویسنده ی پست مدرن فقید آمریکایی که جزو اثرگزار ترین نویسندگان قرن بیستم بر ادبیات داستانی آمریکا و جهان است . استفاده ی براتیگان از زبان حیرت انگیز است در متن او هیچ کلمه ای بیکار نیست تمام کلمات دارای وظایف مشخص و مساوی هستند ، هیچ کلمه ای بی دلیل در متن حضور ندارد و از  زبان فربه و آماس کرده ی و پر تبختر رمان های وطنی در آن اثری نیست ، در عین حال براتیگان عالی ترین گونه های طنز را در این داستان جدی به کار می گیرد و تصویری کامل از دنیای امروز را در قالب یک رمان ساده ارائه می دهد ، « در رویای بابل » شاهکاری ست که به مدد ترجمه ی خوب پیام یزدانجو به خواننده فارسی زبان هم رخ نشان می دهد .

 

دود شدن در بزم اهریمن ( درباره ی هوشنگ گلشیری و نوشته هایش ) / مصطفی فعله گری /چاپ اول / انتشارات سوره مهر : این کتاب درباره ی شخصیت و آثار هوشنگ گلشیری نوشته شده است . کتابی که وارد حواشی و متن زندگی خصوصی گلشیری شده و ایراد های اخلاقی او را به رخ می کشد و به این وسیله او را مورد تحقیر قرار می دهد ، این کتاب جزو بی ارزش ترین کتاب هایی ست که در ده سال اخیر خوانده ام ، نویسنده ای ناقلندر به جای نقد آثار گلشیری به آشپزخانه و رختخواب او می رود و ... هرگز این کتاب را نخرید .

 

 

 

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:26  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
سه شنبه پانزدهم مرداد 1387
 

 

     اداره ی کل ارشاد اسلامی استان اصفهان چند سالی ست به شدت می کوشد تا کنگره ی محبوب و مردمی "میلاد آفتاب" را که سال هاست به پایمردی شاعران و مردم سده ی اصفهان برگزار می شود تحت پوشش خود درآورد و مقدمات افول و مرگ این اتفاق مبارک فرهنگی - هنری را فراهم آورد ، به زیر پوشش ارشاد رفتن این کنگره باعث تبدیل آن به یک کنگره ی فرمایشی ، بی هدف و بی فایده  - مثل سایر کنگره های کشور - خواهد شد و به نظر من  تعطیل شدن این کنگره ی آبرومند بارها بهتر از این است که زیر پوشش ارشاد یا هر ارگان دولتی دیگر برود ، برای "میلاد آفتاب" عمر طولانی و برای مسوولانی که می کوشند تا آن را تابع ارگان های دولتی کنند " برکناری " را آرزو می کنم .

   مطلب زیر را به امر " محمد حسین صفاریان " برای " میلاد آفتاب " نوشتم :

 

                                                  میلاد ِ آفتاب

 

    هرسال متولد می شود ، در حاشیه ی زاینده رود ، دیوار به دیوار ِ اصفهان ، روبه روی چشم های مشتاق ِ هزاران عاشق ِ شعر ،  آفتاب  .

 

    اینجا « سده » است ، فرزند اصفهان ، با قدمتی کم و بیش همسنگ پدر ، شهر شاعران و شعر نیوشان ، شهری که سالهاست تنها کنگره ی مردمی موفق و متناوب کشور در آن برگزار می شود : « میلاد آفتاب » و امروز زادروز خون خداست ، زاد روز حسین بن علی بن ابیطالب روحی لهما الفداء .  به راستی که آفتاب جز با حسین (ع) ولادت نمی یابد که حضرتش خود ، خورشید است و سراپا تابش و مهر و شعله و گداز.

 

    دست های مهربان اینجایند ، دست های کریم ، دست هایی که سالهاست « میلاد آفتاب » را چون جرعه ای از زلالی – پدرانه - پاس می دارند ، دست های مهربان ...

 

    چشم های بیتاب اینجایند ، چشم های منتظر ، چشم هایی که روشنایشان « میلاد آفتاب » است ، چشم هایی که سالی را در انتظار می مانند تا دوباره شهرشان بوی شعر بگیرد ، تا شاعران از کنار و گوشه ی ایران سر برسند و سرود ِ عشق سر دهند و زادروز ولادت سرور جوانان اهل جنت را با کلمات معطر کنند و به شعر مزین .

 

    بی چرا نیست اگر شرکت در « میلاد آفتاب » برای شاعران موهبتی ست ، بی چرا نیست اگر بی هیچ توقعی هر سال به هروله می آیند و در آغوش می کشند جان و جلای آن چشم های منتظر را .

 

    بی چرا نیست اگر در روزگاری که شعر مهجور است و مظلوم ، روزگاری که شاعران را کسی نیست تا گوش به کلامشان سپارد ، هزاران مشتاق شعر، زندگی و کسب و کار را رها می کنند و تا پاسی از شب ، گوش جانشان را در نزد شاعران به امانت می نهند تا بخوانند آنچه را که در دقایق بیخودی حضرت رحمان بر زبانشان نهاده است .

 

    بی چرا نیست که « الاسماء تنزل من السماء » که برکت ، برکت ِ نام سیدالشهداء است ، برکت ، برکت ِ نام « حسین » است که بر سفره ی « میلاد آفتاب » نشسته است .

 

    آری ... بی چرا نیست ، که دلنشینی و دلخواهی « میلاد آفتاب » بازتاب زلالی ِ برگزار کنندگان آن است ، که سالهاست بی هیچ منتی میزبان شعرند و خادم شاعران . میزبانی شیوه ی کریمان است و خدمت شیوه ی درویشان و این کریمان درویش ، این درویشان کریم ، آن صفا را که در باطن از حضرت حق به ودیعت دارند به چهره ی « میلاد آفتاب » باز تابانده اند و چونان مشاطه ای خداداد ، زیب این عروس ِ مطلوب کرده اند .

 

    نوید باید داد این گشاده دستان را  : حال که به رسم قلندری خوانسالار مجلس شاعرانید ، شاد باشید و خوشنود که اجر ِ آن که شاگردان حضرت عشق را ارج می نهد با خود حضرت است ، که : الشعراء تلامیذ الرحمان و پاداش او که روز میلاد حضرت ثارالله را به محفل نعت و مدح و ستایش  حضرتش بدل می کند با « ذبح اعظم » حضرت اباعبدالله علیه السلام .

 

 

                                                                والسلام علی سیده النساء العالمین

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:21  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
شنبه دوازدهم مرداد 1387

 

 

 

1-     سلام

 

2-     سه خاطره :

 

خاطره ی اول : برای دیدن زنده یاد حسین منزوی به زنجان رفته بودم – پنج ، شش سال پیش – شب اول ، همین که صحبت کرک انداخت و استاد شروع کرد با آن زبان شیرین از هر دری سخنی بگوید ، ناگهان یاد ِ اتفاقی افتاد که او را به شدت رنجانده بود و مثل همیشه دلش تاب ِ نگفتن نیاورد : ماجرا از این قرار بود که شاعری که از قضا ، از دوستان نزدیک من بود ( و البته از ارادتمندان منزوی ، که استاد هم به او علاقه ی خاصی داشت ) از روابط عاطفی و عاشقانه اش با یکی از دختران شاعر برای استاد چیزهایی تعریف کرده بود ، استاد به شدت برآشفته بود ، و با همه ی علاقه ای که به آن شاعر داشت او را از خود رانده بود با عتاب و خطاب . و حتی وقتی که این ماجرا را برای من تعریف می کرد هنوز آتش خشمش فروکش نکرده بود ، استدلالش برای خشم گرفتن بر آن جوان شاعر این بود : « رابطه عاشقانه خصوصی ترین رابطه ای ست که می تواند بین دو انسان وجود داشته باشد و هیچ کس حق افشای آن رابطه را ندارد ، حتی اگر طرفش یک زن روسپی باشد . » این حرف را کسی می زد که در بسیاری از موارد – به ناحق – به بی پروایی و پرده دری متهم  بود .

 

 

خاطره ی دوم : سال هشتاد یا هشتاد و یک به دفتر مجله ی سروش نوجوان رفته بودم برای دیدن مرحوم قیصر امین پور و راهنمایی گرفتن از او برای چاپ اولین کتابم ،  احوال شاعران اصفهان را جویا شد و یکی یکی از آنها پرسید ، آن روزها تازه سعید ، فرزند مجید زهتاب – مدیر کل ارشاد اصفهان و مشاور وزیر ارشاد در دولت آقای خاتمی – در گذشته بود ، قیصر سراغ مجید را گرفت و از چند و چون آن اتفاق پرسید ، ماجرا را همانطوری که از خود ِ آقای زهتاب شنیده بودم برایش گفتم ، از ظلمی که بر او رفته بود و از استواری اش در درگذشت تنها فرزند پسرش ، در حین تعریف ماوقع از قیصر غافل بودم که ناگهان صدای هق هق مردانه ای مرا به خود آورد ... قیصر مثل ابر بهار داشت گریه می کرد ... تو گویی خود در سوگ فرزند نشسته ، از آنچه که گفته بودم پشیمان شدم ، سرش را بوسیدم و عذر خواستم ، خواهش کردم که آرام گیرد ، اما  قیصر آرام نمی شد شانه هایش به شدت تکان می خورد و قطرات اشک پیاپی از صورتش بر روی میز می چکید...

 

 

خاطره ی سوم :  با مرحوم محمد رضا آقاسی رفاقتی داشتم و بده بستان و شراکت مالی هم ، روزی که به همراه او برای شرکت در مراسم ختم پدر یکی از دوستانش به شهر ری رفته بودیم ، با جانبازی آشنا شدم که از دوستان قدیمی آقاسی بود ، آن جانباز ماجرایی را از جوانی آقاسی تعریف کرد که حالم را دیگرگونه کرد و وقتی از خودش ماجرا را سوال کردم فقط خندید ، خندید و هیچ نگفت . دوست دوران جوانی آقاسی می گفت : « در اوایل انقلاب که به همراه حاج آقای آقاسی جزو نیروهای کمیته بودیم ، دو دختر که به اتهام فعالیت مسلحانه در یک خانه ی تیمی دستگیر شده بودند، در بازداشت ما بودند ، نیمه شب یکی از آنها به در بازداشتگاه کوبید و نگهبان را صدا کرد ، پاسداری که جزو تندرو ترین بچه ها بود ( و البته به گفته ی همان جانباز بعد ها لاییک شد و زیر همه چیز زد ) به سراغ آنها رفت تا ببیند چه کار دارند و لحظه ای بعد در حالی که ناسزا می گفت برگشت ، از او پرسیدیم ، گفت : کثافت کافر ِ نجس ، می گه مشکل شرعی دارم ، وسیله می خواد ! ...  محمدرضای آقاسی بلند شد ، نگاه از سر خشم به آن بنده ی خدا انداخت و سوار موتورش شد و رفت ... قریب به یک ساعت بعد برگشت ، تمام تهران را گشته بود تا یک سوپر مارکت ِ باز پیدا کند و  آنچه مورد نیاز آن دختر بود را خریده بود ، در بازداشتگاه را باز کرد و جوری که دختر صورتش را نبیند و شرم زده نشود ، آنها را از لای در ، توی سلول گذاشت ...

 

 

این سه خاطره را همین جوری نوشتم برای این که بگویم ، هیچ کس بیهوده به بزرگی نمی رسد ، بزرگی حسین منزوی ، قیصر امین پور و محمدرضا آقاسی از یک جنس نبود ، اما بزرگی هیچ کدامشان بی دلیل و بی چرا نبود ... خداوند هر سه ی آنها را رحمت کند و به ما نیز لوازم بزرگی را عطا کند ، اگر بضاعتش را داشته باشیم ...

 

 

 

 

3-     من به طور معمول – گوش شیطان کر - هر هفته بین دو تا پنج کتاب می خوانم ، تصمیم گرفته ام از امروز هر هفته ، کتاب هایی را که مطالعه می کنم به شما هم معرفی کنم به همراه خلاصه و تحلیلی در دو سه خط ، دوستانی که آن کتابها را خوانده اند هم ، لطف کنند و نظرشان را بنویسند  :

 

هفته ی گذشته 5/5/87 تا 11/5/87 :

 

رمان کله ی اسب / جعفر مدرس صادقی / چاپ دوم / نشر مرکز : در اوایل انقلاب ماجرایی عاشقانه بین یک مرد متاهل تهرانی و یک دختر کرد که جزو مبارزان کومله است و برای درمان برادرش به تهران آمده ، شکل می گیرد ، دختر بین انتخاب عشق و آرمان سیاسی اش مردد است هرچند استدلال محکمه پسندی برای جنگیدن علیه حکومت مرکزی ندارد ، تعصبش او را راه می برد و ...

 

زبان مدرس صادقی جزو سالم ترین زبان ها در بین نویسندگان معاصر است ، داستان های دیگری هم از او خوانده ام ، با زبان کشتی نمی گیرد و قصد خودنمایی ندارد زبان برای او فقط وسیله ای برای روایت است ، داستان بر لبه ی تیغ حرکت می کند و هر لحظه ممکن است تبدیل به یک بیانیه ی سیاسی بی ارزش شود ، اما به باور من قوت روایت این عشق ممنوع سرانجام رمان و نویسنده را نجات می دهد .

 

نوشتن با دوربین ( مصاحبه با ابراهیم گلستان ) / پرویز جاهد / چاپ سوم / نشر اختران : پرویز جاهد دانشجوی دوره دکترای سینما در دانشگاه وست مینیستر لندن برای پایان نامه ی دکترای خود تحت عنوان « تاریخ تحلیلی ریشه های موج نو در سینمای ایران » تصمیم به مصاحبه با ابراهیم گلستان ، نویسنده و مستند ساز مشهور و صاحب سبک ایرانی که سالهاست در قصری در حوالی لندن زندگی می کند ، می گیرد و حرف های دوستانش که گلستان را فردی مغرور و بد قلق می دانند او را منصرف نمی کند ، این کتاب حاصل چند جلسه گفتگو با گلستان درباره سینما ، تارخ معاصر ، شعر و ادبیات ، دربار پهلوی و ... است ، او تقریبا  ارزش کار همه را در همه ی رشته های هنری (در ایران) رد می کند و بارها هم می گوید که خودش هم کاری انجام نداده است ، تنها کسی که از زبان او در امان می ماند فروغ فرخزاد است ، رک گویی های گلستان در مورد شاملو و دیگران ، دوستان وزارت ارشاد را به زحمت می اندازد ...

 

کتاب الانسان الکامل / عزیز الدین نسفی / چاپ هشتم / انتشارات طهوری : از جمله مشهور ترین متون صوفیه است که به زبان های انگلیسی و فرانسه هم ترجمه شده ، پیشگفتار کتاب از هانری کربن است و تصحیح از ماریژان موله . مجموعه ی رسائلی تحت عناوین در بیان معرفت انسان ، توحید ، آفرینش ارواح و اجسام ، سلوک و الخ . زبان کتاب با وجودی که در قرن هفتم هجری نگاشته شده  بسیار روان و ساده است ، نسفی در کنار عقاید اهل طریقت سخنان اهل شریعت را نیز بیان کرده و لازمه ی طی طریق را بر خلاف دسته ای دیگر از بزرگان تصوف ، رد شریعت نمی داند ، او ابتدا به بیان توضیحاتی درباره خلقت ، جهان و انسان از منظر صوفیه می پردازد و آنگاه اعمال و اذکاری را که سالک در راه سلوک باید به جا آورد ، متواضعانه شرح می دهد ...

 

                                                                                    یا علی

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدالتحریر : حضرت استاد یوسفعلی میرشکاک (میر شکار) روحی له الفداء به دنیای مجازی قدم نهاده اند و از این پس به انتشار اشعار و مقالات چاپ نشده و شده ی خود در آن مجال خواهند پرداخت ، آدرس وبلاگ حضرت شان در صدر لینک ها ست ...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:27  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
سه شنبه هشتم مرداد 1387

  

 

 

    بلاهت روشنفکران مونتاژی این سرزمین تمامی ندارد ، اگرچه به ظاهر بعد از سالها شلنگ و تخته انداختن کم و بیش پی بردند که روشنفکری نمی تواند کوچکترین نقشی را در تحولات سیاسی ، اجتماعی و حتی فرهنگی این سرزمین ایفا کند و ناچار شدند که یا به آپارتمان هایشان در پاریس و لندن و توکیو و واشینگتن پناه ببرند و یا در خانه بنشینند و چشم به راه جوایز ادبی دست سوم اروپا و آمریکا باشند ، اما هنوزهم تک مضراب های فالشی می نوازند تا کسی گمان نبرد که مرده اند !

 

    قومی که نمی خواهند بپذیرند که کم سوادی از بیسوادی خطرناک تر و مهلک تر است ، قومی که سالهاست که در حال شل و سفت کردن گره کراواتشان بوده اند و مشغول اظهار فضل برای آقایان و خانم هایی که « هِر » را از « بِر » تشخیص نمی دهند در مهمانی های از ما بهتران . و در تمام این سالها یک بار هم به بالا خانه تلنگری نزده اند تا دریابند که رسیدن به قوه ی تشخیص و تمییز با مطالعه و تلاش و سیر آفاق و انفس و توکل و رضا و ایمان و خمول میسر است ، نه با مشاطه و جلوه و عشوه و ادا و اطوار .

 

    این است که حضرات هر وقت می خواهند درباره ی موضوعی مهم اظهار لحیه کنند ، دامن دامن دسته گل به آب می دهند و تشت شان از بام می افتد .

 

    « سید علی صالحی » که سالهاست می کوشد که شاعر شود و هنوز رفیق خیرخواهی  سر راهش قرار نگرفته تا به او بگوید  که از همان آغاز راه را اشتباه آمده است و هرگز شاعر نخواهد شد ، این روزها سایه ی لطفش را بر سر اهالی فرهنگ گسترانده و کشفی از کشفیات خود را – بزرگوارانه - در مصاحبه با « ایلنا » در اختیار ما نهاده است :

 

          « شمس تبریزی زن است . »

 

    بله درست خواندید ، کشف حضرتشان این است که شمس تبریزی زن بوده و جز مولانا کسی از این راز خبر نداشته است !

 

  « نثر شمس تبريزي، نگاهش به جهان، روحيه واژگانش، شوخ طبعي‌‏هاي دروني و درايت‌‏هاي زير كانه او و همچنين بي‌‏خبري از شجره روشن او و دلايل ديگري، مرا به ترديد افكنده كه اين انسان شگفت انگيز مي‌‏توانسته حتي به مفهوم جنسيتي و به طور كامل"زن" باشد كه به علت محدوديت‌‏هاي سنتي و ديني و جايگاه پرده نشيني زن در جامعه، ملبس به لباس مردان شد و حتي در نوشتارهاي آشكار از زبان مردان سخن بگويد. اما ذهن او ذهن يك زن است. تظاهر عميق او به"مرد" بودن درعصر سلطه تاريخ مذكر بعيد نيست. »

 

    حضرت آقای روشنفکر که مانند اسلاف و اخلافشان هرگز نمی توانند رابطه مرید و مرادی ای را که در فرهنگ ایرانی ِ « تصوف » و در سایر گونه های عرفان وجود دارد درک کنند و در نمی یابند مرتبه ی معشوقی را ؛ که موضع و موقف « شمس » است ، از نثر شمس تبریزی و نگاهش به جهان و ... دریافته اند که او زن است ، اما این که چنین کشفی را از کجای این نثر استخراج کرده اند به ما مربوط نیست ، آنچه که ما باید بدانیم این است که :

 

 

« متاسفانه در طول زندگي فرهنگي‌‏ام فقط يك با توانستم به طور كامل مثنوي معنوي و ديوان شمس را بخوانم » ( !!!!)

 

    متوجه شدید ؟ ایشان فقط و فقط یک بار توفیق مطالعه ی دیوان شمس و مثنوی را داشته اند آن هم به فرموده ی خودشان در دوران جوانی ! و همه ی این کشف و کرامات حاصل آن یک بار مطالعه است که البته با سی سال تاخیر بر ایشان نازل شده است !

 

    « چرا مولوي وقتي كه در شور و جنون سرودن فرو مي‌‏رفته او را"يار" كه لقبي عاشقانه براي زن است مثل"دلدار" و"هند جگرخوار" خوانده است؟ »

 

    این هم یک چشمه ی دیگر !  « یار » لقبی عاشقانه برای زن است ! یعنی تمام شاعرانی که در اشعار عرفانی حضرت حق را با لفظ « یار » مخاطب قرار داده اند منظورشان دوست دخترشان بوده است !، و همه ی اصطلاحاتی که از « یار » در فرهنگ تصوف مشتق شده اشاره به اناث دارد ، « یارسان» ، « یارستان » ، « یاری » و الخ همه اشاره به خانم ها دارد و آن جماعت ریش و سبیل داری که قرن هاست در خانقاه ها و جمع های درویشی بر یکدیگر نام « یار » نهاده اند که ماخوذ از نام حضرت رحمان است ، زن هستند که برای اینکه کسی نفهمد « گریم » شده اند و فقط خودشان از این قضیه خبر دارند !! وانگهی اگر به معشوقی که در شعر عرفانی فارسی غالبا نماد حضرت حق است صفت دلدار و  هند جگر خوار داده شود معنی اش آن است که آن معشوق زن است ! پس لاجرم وقتی حافظ هم از واژه ی " شیرین پسر " استفاده می کند العیاذ بالله منظورش ژیگولوها یا تن فروشان " گی " هستند !!! زهی بلاهت و سفاهت و دنائت و بی خبری !

 

    « ما در تاريخ زنان مردانه و سالار و شگفت انگيز كم نداشته‌‏ايم، كه گاه در لباس مردانه هم ظاهر مي‌‏شدند؛"سيده سلطان"مگر مقابل تيمور لشكر نكشيد،"طاهره برغاني" مگر در لباس رزم در قلعه "طبرسي" شش ماه با سپاهان قاجار نجنگيد و "گُرد آفريد"شاهنامه؛ آيا دركارزار عرفان و كلام نمي‌‏توانسته زني داشته باشيم كه بر مولوي چيره شود؟ »

 

    این هم قوت استدلال ! جناب صالحی ! اگرچه از فرهنگ شرق چیزی در چنته ندارید اما حداقل باید اصول منطق و استدلال ارسطو را که از مشاهیر منتسب به غرب است بدانید ، این دیگر چه استدلالی ست ؟ ! آیا چنین گزاره هایی با « استقراء » و « قیاس » قابل اثباتند ؟ ! با این استدلال نکند شما هم زن هستید ؟ ! آنهم از نوع فمینیست افراطی اش که می کوشید مشاهیر مرد را به زن تبدیل کنید تا چنته ی تان پر شود !!! نکند آن سبیل پر و پیمان برای ایز گم کردن باشد ؟ از راز شما چه کسی باخبر است ؟؟ !!

 

 « به آن بخش‌‏هاي آشكار كه اداي مردان را در رفتار و گفتار تكرار مي‌‏كند دقت نكنيد، زيرا تظاهر به مرد بودن كرده است »

 

    بله ! استاد می فرمایند که تمام نشانه هایی که دال بر مرد بودن شمس تبریزی ست « ادا » ست و تظاهر و علی القاعده آنچه به نظر حضرتشان نشانه زن بودن است « تباطن » !!!

 

  « چرا بنا به افسانه وقتي كه بستگان مولوي، به سحرگاه شمس را مي‌‏كشند، بي هوش مي‌‏شوند؟ چون مسلمان بوده‌‏اند و دريافته‌‏اند كه زني را كشته و خون زن براين خاك خسته، كفر بودو خروج عليه سنت عميق شان ونه مگر مجرد ماندن در عرفان عميق، به معناي حرام شدن همه زندگي است، »

 

    این که چرا کسانی که شمس را می کشند ( اگر بتوانیم صحت این روایت را بپذیریم ) بی هوش می شوند را شما هرگز در نمی یابید ، چون نمی توانید مقام « انسان ِکامل ِ آزاد »  را در تصوف و عرفان در یابید و تاثیری را که مرده و زنده ی آن انسان (هر چند آن انسان هرگز نمی میرد ) بر دیگران می نهد نمی دانید ، فقط عرض خود می برید و زحمت ما می دارید ...

 

 « نخست در آمريكا نوار و كاست صداي مدونا و شعر مولوي فراگير مي‌‏شود ، سپس همگان حيرت زده به كتاب پير ما يورش مي‌‏برند »

 

و

 

 « شعرهايي را از او ترجمه كرده‌‏اند كه به غلط نشان مي‌‏دهد كه مولوي«همو سكسئوليته» بوده »

 

و

 

 « اين افسانه كه مي‌‏گويند شمس و مولانايِ پيامبروش، همجنس باز بوده‌‏اند دروغي عظيم است. »

 

    کدام ولدالزنایی گفته است که مولانا اعیاذ بالله .... بوده است که کوتوله ای مثل شما بخواهد در مقام دفاع برآید ؟ به چه حقی چنین واژه ای را در مورد او به کار برده اید ؟ اینکه نادانانی مثل شما در شرق و غرب می پندارند که رابطه ی نزدیک بین دو انسان لزوما منجر به سکس خواهد شد ، عقیده ی قاطبه ی مردم سرزمینی که دار و ندارشان را از مولانا می دانند نیست ، هدف شما بیان همان تهمتی بود که به مولانا زدید ، و گرنه طایفه ی کوران هم می دانند که دل امثال شما برای شمس و مولانا نمی سوزد ... مولانا « پیر » شماست ؟ ! آیا نتیجه ارشاد و کرامت دریایی چون مولوی گنداب است ؟؟؟ نه خیر آقا ( شاید هم نه خیر خانم ! ) پیر شما همان « مدونا » ست ، نعل وارونه نزنید و نام کسانی را عظمتشان را نمی شناسید و نخواهید شناخت بر زبان نیاورید ، که این عرصه دیگر عرصه ی سیاست نیست که با دفاع از حق مسلم هسته ای !!! در چهار تا خبرگزاری ابله تر از خودتان مصونیت سیاسی پیدا کنید ، این عرصه خوف و خطر دارد ، گفتم که بدانید...  در محدوده ی محدود درک شما نمی گنجد و من هم مجاز به گفتنش نیستم وگرنه می نوشتم که حضرت « شمس تبریزی »  و حضرت « مولانا » روحی لهما الفداء جلوه ی چه کسانی هستند تا بفهمید که چه سرانجامی در انتظارتان است ، بیش از این دهان به یاوه باز نکنید که ذوات آسمانی را از این ترهات آسیبی نمی رسد ، بلکه فقط خود را به مهلکه می افکنید ...

 

 

                                                        والسلام علی الذی لیس کمثله شی ء

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

بعدالتحریر : حضرت استاد یوسفعلی میرشکاک (میر شکار) روحی له الفداء به دنیای مجازی قدم نهاده اند و از این پس به انتشار اشعار و مقالات چاپ نشده و شده ی خود در آن مجال خواهند پرداخت ، آدرس وبلاگ حضرت شان در صدر لینک ها ست ...

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:41  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
Free Website Counters
Get a Free Website Counters