تبليغاتX
داریوش مفتخر حسینی
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
 

 

     نفس به یاد دمی می زنم که مرگ در آید       

   مگر به گوش گران بشنوم صدای علی را

   

 

 

در امان نخواهند بود

 

کارگزاران حکومتی که می دانند او در باب وظایف حاکمان چه گفت و نمی کنند...

 

در امان نخواهند بود

 

مردانی که دست شان می رسد و یتیمان او را به حال خود وامی گذارند...

 

در امان نخواهند بود

 

مسلمانانی که می دانند قلب بزرگ حضرتش را چه می شکست و همان می کنند...

 

در امان نخواهند بود

 

بندگان دنیایی که در نزد او بی ارزش تر از عطسه ی بز بود...

 

در امان نخواهند بود

 

آنانی که می دانند حضرتش از مهجوربودن کتاب الهی شکوه داشت و آن را نمی گشایند...

 

در امان نخواهند بود

 

بندگان شهوت وقتی که حضرتش هر روز خلق را به  دربندکردن  شهوات می خواند...

 

و در امان نیستند

 

کسانی که شنیده اند که « فمن یمت یرنی » و می دانند که مرگ مقارن است با دیدار او و از مرگ می گریزند...

 

در امان نخواهند بود ...  

 

که عظمت حضرت صراط المستقیم ، ابوتراب ، وجه الله ، قلب الله ، جنب الله ، علی ابن ابیطالب روحی له الفداء نه آن سان است که هتکش بی تاوان باشد ...

 

ذوالفقار در دستان حضرت بقیه الله است...

 

در امان نخواهند بود...

 

در امان نخواهید بود...

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:40  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
 

شعری از مجموعه شعر "شیطان" - نشر نگیما - ۱۳۸۲- داریوش ...  :

 

 

: "دادگاه رسمی است"

طنین بانگ داور چون پتکی بر میز محکمه

در فضا پیچید

: "متهم : قابیل ، فرزند آدم ، فرزند حوا "

(که چند صباحی پس از تبعید آنان - بر زمین - به دنیا آمد)

: "جرم: قتل ، قتل ِبرادر ، هابیل"

( او نیز بر زمین زاده شد )

: "قابیل فرزند آدم و حوا متهم است به قتل برادرش هابیل

واختفای این امر از کسان"

(قاتل مقتول را در خاک نهان کرده است.)

 

 

: "شاهد اول - کلاغ -

در جایگاه شهود حاضر شوید"

کلاغ :

" سوگند می خورم که در پیشگاه عدالت جز به حقیقت سخن نگویم...

شاهد قتل هابیل بودم من به دستان این مرد ( قابیل )

آنگاه که به ضربتی سرش شکست و

خونش ریخت و

چاله ای کند و

در  آنش نهاد. "

 

 

: "شاهد دوم - خاک -

در جایگاه... "

خاک:

سوگند می خورم...

که این نابکار بر من ایستاد و برادر نامردانه کشت و در من نهفت...

 

 

: "سومین شاهد : ابر برخیزید،به جایگاه شهود بیایید. "

ابر :

روز واقعه عزم باریدنم بود...

بر زمین دیدم برادری با سنگ سر برادر شکست

و آنگاه

به شتاب در زمین حفره ای کند و

برادر در خاک کرد

 ( چنان که دستانش از آسیب خاک جراحت برداشت )

پس آنگاه باریدم

مهیب تر از آنچه نخست عزمم بود.

( چنین شهادت داد ابر... )

 

 

شاهد چهارم - درخت -

پنجمین شاهد...

شاهد ششم...

...

: " متهم:

قابیل

فرزند آدم

فرزند حوا

برخیزید و به جایگاه بیایید"

حاضران

شاهدان

خیره خیره

با نگاه

متهم را به جایگاه آوردند و

به پیشباز

تیرهای تنفر بر چشمانش نشاندند.

: " از خود دفاع کنید. "

حلقه ی اشکی در چشم

به زمین خیره شد قابیل

هیچ نگفت...

پشت درهای بسته محکمه

دخترکی می گریست...

دادستان : " این مرد گناهکار است

گناه از دامان مادر دارد

او نیز به وسوسه ای خود و شوی اش را به رنجی مضاعف در افکند در زمین... "

 

 - به تقدیر نامیمون خویش تن در داده...

لب از لب برنداشت قابیل

: " متهم دفاعی ندارد...

این محکمه قابیل را محکوم می کند به... "

ناگاه از انتهای محکمه همهمه ای برخاست...

کسی انگار

- اگر چه دیر هنگام -

به شهادت آمده بود...

داور بر میز کوفت...

: " ساکت "

تازه وارد از میان چشمان پرسشگر مردمان به جایگاه در آمد.

با صلابتی مهربان

چونان پدری که خشم اش گاه

فرزندان را آرامش می بخشد...

: " نام من عشق است...

آیا می شناسیدم...؟ "

داور

چون بید خشکی بر خود لرزید و

شاهدان

نهان کردن خویش را

گویی در جای خود فرو رفتند.

: "قابیل را گناهی نیست

که جادوی دخترک زیبای همزادش را

منش در دل نهادم

پس آنگاه که به حکم خدا

پدر

چشمان گریانش را از نگاه معشوق منع کرد

دلش لرزید و

حجاب از میان برداشت "

: " او را گناهی نیست

چنان که فرهاد را به شکافتن سینه ی کوه گناهی نخواهد بود و

مجنون را به مرگی خودخواسته بر مزار لیلی "

 

"به شگفت در نیایید که شگفتی از پی می آید...

که تا عمر جهان به پایان رسد

عاشقان را بارها بیشتر از جامه ی قابیل عادتتان را خواهند درید."

"او اولین قربانی است،

 پاسوز نشاندن نخستین جلوه ی عشق بر چشمان ناباورتان

او را گناهی نیست..."

داور به دو دست

سر در میان گرفته بود و

حاضران

یارای همهمه ای را

حتی نداشتند...

پشت درهای بسته ی محکمه دخترکی می گریست...

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:29  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
سه شنبه پنجم شهریور 1387
 

 

 

۱ -  تقدیم به علیرضا بندری

 

لختی نرو ، بنشین ، مرا آرام بگذار

بر خواب ِ من آرام و عاشق گام بگذار

 

این مرغ زیرک را فریبایی کن امشب

با دست هایت پیش پایش دام بگذار

 

بر خاطم نقشی بزن از خنده هایت

بر بسترم طرحی از آن اندام بگذار

 

حالی ... رقیبی بهتر از این بین ما نیست

بردار لب را از لبم ، بر « جام » بگذار

 

چیزی میان عشق و مردن ، شرم و آتش

بر آنچه در دل از تو دارم نام بگذار

 

مستی و معشوق و شب و خلوت مهیاست

تعریف را بر عهده ی « خیام » بگذار

 

 

 

۲ -  تقدیم به سعید معتمدی

 

نه ! نمی خواستم سرنوشتم باز در دست افسون بیفتد

کوچه را ، شهر را در بگیرد ، آتش از خانه بیرون بیفتد

 

مرگ در ماجرا پا گذارد ، جای « ای کاش » ، « اما » گذارد

لیلی از کاروان جا بماند ، بار  بر دوش ِ مجنون بیفتد

 

دل ، دل ِ خسته ی بردبارم ، کولی ِ عاشق بی قرارم

جام از دست الکل بگیرد ، باز در کام افیون بیفتد

 

خشکسال است و باد تتاری ، شاخه ها را چه برگی ... چه باری ...

چاره ات چیست جز آه و زاری ... کشته وقتی به هامون بیفتد

 

تلخ و اندوهبارم پس از تو ، نیت مرگ دارم پس از تو

موعدم صبح فرداست ...

                           یا رب !

                                طالعم کاش میمون بیفتد ...

 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:19  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
شنبه دوم شهریور 1387
 

۱- سلام و درود

۲- سپاسگزارم از همه ی مهربانانی که نوشته هایم را می خوانند و نظرشان را می نویسند ، چه دوستانی که تایید می کنند و تعریف و تمجید ، و چه عزیزانی که  انتقاد می کنند و ایراد و تصحیح .

۳- در مورد نظرات یکی از دوستان که کم و بیش آبشخورش را می شناسم علی رغم میلم ناچار به اعمال ممیزی شدم ، اگر چه ایشان بارها نظراتی از این دست نوشته بود و من هم تایید کرده بودم ، اینبار اما -  برای نخستین بار  - نظرش را حذف کردم ، " محکوم کردن به تلاش برای جا کردن خود در دل اصحاب حکومت و سیاست " وصله ایست که دست کم با استناد به آرشیو همین وبلاگ به من  نمی چسبد ، به هر چه و  هر که تا کنون تاختم ، مستند بوده است و مستدل و به همین ترتیب هر  انتقادی را می شنوم اما با ارائه ی - به قول غربیان - " رفرنس " ، انتقاد با تهمت تفاوت دارد ، که بعید می دانم دوستی مثل ایشان که  سرتاپای متن شان پر از تبختر  و تکبر و اظهار فضل است ، این را ندانند ، وقتی نیروی محرکه ی کسی برای نوشتن ، حسادت و باند بازی باشد ، لاجرم نوشته هایش بر دل هیچ صاحبدلی نمی نشیند و مقاصد نگارنده خودشان را از لابه لای متن نشان می دهند ، وانگهی ! حسادت به که ؟ به من ؟ !  من ِ بی چاره ی ِ وامانده ی ِ از همه جا رانده ی ِ ابن السبیل ِ مستحق ِ زکات ِ ظاهر و باطن ؟ ! ... کوتاه بیا برادر !

۴- عصر پنج شنبه در باغ غدیر اصفهان میهمان عزیزان دلم ، علیرضا نقوی ، محمد حسین صفاریان و حسین عبدلوند بودیم در شبی از شبهای هشت بهشت ، مجری برنامه من بودم و میهمان ویژه ، محمد علی بهمنی ؛ همراه با جمعی از شاعران جوان ِ برگزیده ی شبهای شعر هشت بهشت . جواد زهتاب هم بود ، با محمد علی بهمنی ِ عزیز گپی زدیم و پرسش و پاسخی و بعد از آن هم شعرخوانی و دیدار یاران دور و نزدیک ...دوستان مسئول در فرهنگسرای باغ غدیر ، برای اجرای بی کم و کاست این برنامه زحمات زیادی کشیدند ، الهی که نفس های شان گرم باشد و عزم شان برای ادامه ی این راه ، جزم .

۵- نوشته بودم که مهدی ملکی دولت آبادی هم به جمع ِ شاعران وبلاگ نویس پیوست ، دوباره می نویسم ، این بار همراه با آخرین غزل ِ او که به سیدناالاستاد یوسفعلی میرشکاک تقدیم شده است ، برای خواندن سایر اشعارش قدم رنجه کنید و  به  وبلاگ  ِ ناگهانی ها که لینکش در سمت راست صفحه است بروید :

 

 تمام روز یک سر بارش خورشید یعنی تو

که ظهر عشق را خورشید با تاکید یعنی تو

 

نسیم اولین روز بهار و عطر فروردین

که طومار زمستان را به هم پیچید یعنی تو

 

دم آتشفشانی ، منبع سوزان ایمانی

که از پا تا به سر ، سر تا به پا خورشید یعنی تو

 

کسی سر مست ، دست افشان و پاکوبان ، خرامان شد

کسی در سینه ام با ساز می رقصید یعنی تو

 

صدایی ناگهان آمد مرا در خویش معنا کرد

نگاهی ناگهان آمد مرا دزدید یعنی تو

 

چه بی صبرم چه بی تابم چقدر عصیانیم امشب

کسی در من بساط عیش و عشرت چید یعنی تو

 

کسی آمد درون من صلای عشق جاری کرد

کسی در دفترم عطر غزل پاشید یعنی تو

 

نفس در زمهریر سینه ام بغضیست زندانی

نفس را بهر بیرون آمدن امید یعنی تو

 

تهی دست و نظر بازم ، چه بی اقبال ... یعنی من

و بازاری پر از یوسف که بی تردید یعنی تو

 

مهدی ملکی دولت آبادی

 

 

۵- یک چهار پاره هم از داریوش مفتخر حسینی ! :

 

 

دست چپم زير آب سرد

 تو دست راستم يه تيغ تيز

 يه لحظه ديگه تموم مي شن

 تموم دردام درشت و ريز

 

 سمفوني ي پنجو بتهوون

 مي زنه و من گوش مي كنم

 با آخرين قطره هاي آب

 سيگارمو خاموش مي كنم

 

 روبروي آينه مي شينم

 با يه نگاه مات و كبود

 يه قصه داره شروع مي شه

 با يكي بود و يكي نبود

 

 خون مي پاشه توي آينه

 يه لحظه دستام يخ مي كنن

 عرق مي شينه رو پيشوني م

 تيغو بريده رگاي من !

 

 از روي آينه زل مي زنه

 عكس سفيد و سيا ي تو

 به دستاي نا اميد من

 به شونه ي گريه هاي تو

 

 يه چيزي مي گه نمي شنوم

 يه چيزي مي خواد نمي دونم

 داره سياهي مي ره چشام

 حس مي كنم داغه بدنم

 

 برق نگات اما يه دفه

 يه چيزي رو آتيش مي زنه

 مي گه نبايد... مي گه چرا ؟...

 مي گه كه دستات مال منه

 

 عقربه ها دارن مي دون

 روزاي مونده حروم مي شن

 لحظه هاي با تو بودنم

 دونه به دونه تموم مي شن

 

 ديوار مي گيره دست منو

 از توي آينه بلن مي شم

 به يه شماره زنگ مي زنم

 ‹‹ الو! ...  بجنبين  ...  پشيمونم ! ››

                                                          

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:59  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
Free Website Counters
Get a Free Website Counters