تبليغاتX
داریوش مفتخر حسینی
یکشنبه دوازدهم مهر 1388
 

۱- سلام

۲- پنج روز است که وارد سی و سه سالگی شده ام ، تولدم مبارک ! رسیدن به این سن همیشه برای من یک آرزو بود ... سنی که در آن مسیح علیه السلام و عین القضات علیه الرحمه به شهادت رسیدند ... آرزوی من مرگ در این سن بود و گویا این آرزو در حال تحقق است ...

۳- وقتی در ۲۰ مهر سال ۱۳۸۱ ساعت پنج صبح مادرم در بیمارستان امید اصفهان چشمانش را برای همیشه بست ، به تراس بیمارستان آمدم و در آن هوای تیز پاییزی همزمان با صدای اذان سرم را بالا کردم و خطاب به خدا گفتم که : " خیلی نامردی اگه منو هم با همین مرض(سرطان) از دنیا نبری ! من هم باید همه ی دردهایی که مادرم کشید رو بکشم ... "

۴- روز هفتم مهر (روز تولدم) خبر ابتلای من به سرطان توسط یک مرکز پزشکی به من ابلاغ شد ! و امروز یک متخصص انرژی درمانی آن را تایید کرد . باور کنید خوشحالم ، خیلی... چه زنده بمانم و چه به آغوش او که فرمود : " فمن یمت یرنی " پر بکشم ...

۵- اما فکر نکنید که به این دلیل " اِوا خواهر " شده ام ، دندانهایم هنوز برای دریدن کفتاران تیزند...

۶- قرار بود که به ذکر دنائت های عبدالجواد موسوی ملعون بپردازم و می پردازم ، اما از آنجایی که بررسی زندگی یک انگل بدون شناخت موجودی که خونش توسط او مکیده می شود ممکن نیست ، ابتدا شرحی از بزرگواری های پنهان و آشکار یوسفعلی میرشکاک روحی له الفداء خواهم نوشت و بعد ...

۷- یا علی

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:26  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
Free Website Counters
Get a Free Website Counters