تبليغاتX
داریوش مفتخر حسینی
جمعه هجدهم آبان 1386
سایه ی دستی اگرضامن احوال ماست

خاک ره بی کسی ست کز سرما برنخاست

 

دل به هوا بسته ایم  از هوس ما مپرس

با همه بیگانه است آن که به ما آشناست

 

  از آنجایی که یکی از بسیار نعماتی که ذات اقدس باریتعالی از این بنده دریغ داشته «نظم» است هر بار که که به نیت نوشتن وارد دنیای مجازی شدم نتوانستم «به روز » بمانم و در فواصل معین و به تناوب بنویسم و تمامی آن چهار یا پنج وبلاگ قبلی به سرنوشت قوم لوط ! دچار شدند.

   این بار اما به همت و پایمردی دوستی قرار است که داستان دیگر گونه گردد تا یار که را خواهد و ...

   چند هفته ای بود که قرار بود شروع کنیم ... به خواب هم اما نمی دیدیم که اولین پست این وبلاگ پس از مرگ قیصر امین پور و با یاد او باشد انسانی که آنقدر مهربانی و بزرگی بی دریغ و بی مهابا از او در حق خود و دیگرانی دیده ام که جاودانگی یک بغض تا ابد در گلویم بماند.

بردند آری یوسف مصلوب را بردند

بی طاقتان بر شانه ها ایوب را بردند

 

آمیزه ی لبخند و درد و عشق و آتش را

آن روح نا آرام شهرآشوب را بردند

 

با های های اشک ها و هق هق دل ها

لبخندهای ساده و محجوب را بردند

 

بردند و گویی چشمه های شعر خشکیدند

بردند و با او روزهای خوب را بردند

 

در روزگار رونق «معمول» و «ممکن»ها

اسطوره ی نا ممکن مطلوب را بردند

 

دارد خدایی می کند قهر زمستانی

ها...فصل گندم  فصل خرمنکوب را بردند

 

از داستان عاشقی یک فصل خالی شد

خود عشق ماند و عاشقان...محبوب را بردند

 

دیگر چه فرقی می کند«گتوند» یا «تهران»

بردند آن لبخند های خوب را بردند... 

 

 تهران ۱۲آبان ۸۶ 

لينک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:47  توسط داریوش مفتخر حسینی  | 

~ ~ ~
Free Website Counters
Get a Free Website Counters