این غزل را به خاطر محدودیت های محیط وبلاگ به آیین چهار پاره نوشتم این را هم به محدودیت های شعر بیفزایید.
امشب تمام پنجره ها , بسته بهترند
امشب ـ شبی که باتو به پایان نمی رسد ـ
امشب شبی که همدم من درد عشق توست
دردی که هیچ وقت به درمان نمی رسد
گاهی اگر که می شد از این عشق بگذرم
بال و پرم به شوق رهایی گشوده ...نه !
من مانده ام که بگذرم از هرچه غیر توست
چیزی جز این به فکر پریشان نمی رسد
آری برای من تو خدایی,عجیب نیست
کفری که می چکد ز سر و روی شعرمن
کفری که پاسداری آن با خدای توست
کفری که جز به مرگ به ایمان نمی رسد
با این وجود از چه بترسم خدای من ؟
وقتی تو با منی و خداوند با من است
وقتی برای مرد خطاکار و کافرت
چیزی که بدتر است ز تاوان نمی رسد
دیوانه ام اگر چه تو با خود نیاوری
دیوانه ام اگرچه تو گویی که : نه ! نگو
دیوانه ام , ببخش اگر قسمت تو ام
آری ببخش اگر به لبت جان نمی رسد
وقتی که اشک های تو از راه می رسند
جز انتظار مرگ ندارم ولی هنوز
با این که دست های اجل منتظر ترند
از آسمان کتیبه ی فرمان نمی رسد
لعنت به ـ این فنا شده ـ لعنت به من , به شعر
لعنت به دردهای فنا ناپذیر من
لعنت به هرچه هست مرا غیر عشق تو
لعنت به عمر من به پایان نمی رسد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تعبیری از یوسفعلی میرشکاک
لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:49  توسط داریوش مفتخر حسینی
|