<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داریوش مفتخر حسینی</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های روزانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 08 Nov 2009 20:04:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;1-      سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-      از همه ی دوستانی که با کامنت ، تماس تلفنی ، اس ام اس و غیره اظهار لطف ، نگرانی و همچنین تعجب! کردند ، ممنون &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-      خبری که در پست قبلی نوشته بودم دروغ نبود ولی ظاهرن ماجرا خیلی هم جدی نیست ، البته هنوز دکتر م و دکتر ن در حال بررسی و تبادل نظرند ولی  ظاهرن چون بیماری به صورت کاملن اتفاقی خیلی زود تشخیص داده شده است ، ، نهایتا یک جراحی ساده و رادیو تراپی و ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا یار که را خواهد و میلش به که باشد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4-      حدودن 10 روز پیش برای کمک به تشخیص کمیسیون پزشکی قرار شد که یک پکیج دارویی که شامل حدود 300 سی سی داروی خرکی و قوی ست را به صورت تزریقی و خوراکی مصرف کنم تا بازخورد آن مورد مطالعه قرار گیرد ، دکتر م  که پیشنهاد مصرف این پکیج را داده بود در مورد عوارض آن فقط به بیحالی و ضعف چند روزه اشاره کرد و دیگر هیچ . 12 ساعت بستری بودم که تقریبا همه ی آن مدت در خواب گذشت و از حدود 5 ساعت بعد از ترخیص ، سر دردهای دیوانه کننده به همراه استرس و ترس های هولناک به سراغم آمد ، شاید باورش سخت باشد اما این ماجرا حدود 8 روز طول کشید ، 8 روزی که به اندازه ی 80 سال تحملش سخت بود ، ترس ، طب ، لرز ، تعرق شدید به همراه استرسی مبهم ... حدود 5.5 کیلو وزنم را از دست داده بودم و پنج شنبه هفته پیش وقتی از از این توهم دیوانه کننده بیرون آمدم ، حسی شبیه به اصحاب کهف داشتم ! تنها چیزی که از این روزها به صورت محو در خاطرم مانده تلاشهای سعید بیابانکی ست که سعی می کرد کمکم کند در آن دو سه روزی که پیشم بود ... وقتی بعد از این هشت روز جهنمی به زحمت برای خرید از خانه بیرون آمدم در آن حالت رقت برانگیز ناگهان وسط بقالی حس طنز به سراغم آمد ، به خاطر شباهتی که به اصحاب کهف پیدا کرده بودم ! و طرح مطلب زیر در ذهنم شکل گرفت و بعد نوشتمش :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;احمدی نژاد چهارم !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نمی دانستم که چند روز را در عالم هپروت گذرونده ام با احتیاط وارد سوپر مارکت شدم و در حالی که سعی می کردم همه ی تمرکزمو به کار بگیرم و خریدمو انجام بدم یه هو چشمم به لپ لپ هایی افتاد که عکسی شبیه به احمدی نژاد روی اونا چاپ شده بود ، چشمام از تعجب گرد شد ، به مغازه دار گفتم :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          اینا لپ لپ احمدی نژاده ؟ ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          آره&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          میشه یه دونه بدین ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          چندمشو می خوای ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          چندمش ؟! یعنی چی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          از مریخ اومدی عمو ؟ !! چهار نوع لپ لپ داریم ، از احمدی نژاد اول تا چهارم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          احمدی نژاد چهارم ؟! ... کیه ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مغازه دار که از سوالها و تعجب های من کلافه شده بود به تلویزیون اشاره کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          اوناهاش ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           سرم را به طرف تلویزیون چرخوندم ، از تعجب داشتم شاخ در می آوردم ... یه نفر عین احمدی نژاد داشت توی یک کنفرانس مطبوعاتی تند تند و بریده بریده حرف می زد با اعتماد به نفس زیاد و خبرنگارها  رو دست می نداخت ، ظاهرن رییس جمهور وقت بود ... احمدی نژاد چهارم...! خیلی شبیه احمدی نژاد خودمان (احمدی نژاد اول) بود با این تفاوت که قدش حدود 45 سانتی متر بود تقریبا به اندازه ی یک خروس ، سرش کچل بود و چشمهایش خیلی ریز تر شده بود ، دماغش برای میکروفون مزاحمت ایجاد می کرد و یک صدای عجیب به صداهای جمع اضافه می کرد ، داشت از آفتابه های هسته ای که با کمک کشور دوست و برادر « شاخ آفریقا » تولید شده حرف می زد ، آفتابه هایی که هوشمندند و بعد از برآورد حجم منطقه ی قابل شست و شو به صورت متناسب و با لحاظ حداکثر صرفه جویی آب آزاد می کند آن هم آب هسته ای که دوبرابر آبهای معمولی قدرت شست و شو دارد... عین جن زده ها وسط مغازه خشکم زده بود ، سعی کردم بیشتر از این خودم را مضحکه نکنم یه اسکناس پنج هزار تومنی از جیبم درآوردم و از مغازه دار یه دونه لپ لپ احمدی نژاد چهارم خواستم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          دویست هزار ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          جان ؟! دویست هزار تومن ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          تومن ؟! نه  بابا مثه اینکه تو جدی جدی از مریخ اومدی عمو !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          آقا ببخشین من چن روز بستری بودم حواسم سر جاش نیست ، مگه واحد پول تومن نیست الان ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قیافه مغازه دار عوض شد و از عصبانیت به سمت دلسوزی تغییر حالت داد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-          ببین داداشی ! واحد پول باقالیه ، اون لپ لپ هم می شه دویست هزار باقالی ، هر باقالی معادل هزار زرشکه و هر زرشک معادل ده هزار تومن ، تازه بعد از این که سه تا از صفراش حذف شد ... افتاد ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;باقالی ... ؟!  زرشک...؟! چی می گه این یارو ؟! یه جوری که کسی نبینه پنج هزار تومنی رو چپوندم تو جیبم و بدون این که چیزی بگم از مغازه زدم بیرون ، تا خونه رو دویدم ، درو باز کردم و چپیدم تو رختخواب ، چشمامو بستم و از خدا خواستم که دیگه بیدار نشم ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 20:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سرطان و غیره !</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- سلام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- پنج روز است که وارد سی و سه سالگی شده ام ، تولدم مبارک ! رسیدن به این سن همیشه برای من یک آرزو بود ... سنی که در آن&lt;FONT color=#cc0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مسیح علیه السلام&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff0000&gt;عین القضات علیه الرحمه&lt;/FONT&gt; به شهادت رسیدند ... آرزوی من مرگ در این سن بود و گویا این آرزو در حال تحقق است ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- وقتی در ۲۰ مهر سال ۱۳۸۱ ساعت پنج صبح مادرم در بیمارستان امید اصفهان چشمانش را برای همیشه بست ، به تراس بیمارستان آمدم و در آن هوای تیز پاییزی همزمان با صدای اذان سرم را بالا کردم و خطاب به خدا گفتم که : &quot; خیلی نامردی اگه منو هم با همین مرض(سرطان) از دنیا نبری ! من هم باید همه ی دردهایی که مادرم کشید رو بکشم ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- روز هفتم مهر (روز تولدم) خبر ابتلای من به &lt;FONT color=#ff0000&gt;سرطان&lt;/FONT&gt; توسط یک مرکز پزشکی به من ابلاغ شد ! و امروز یک متخصص انرژی درمانی آن را تایید کرد . باور کنید خوشحالم ، خیلی... چه زنده بمانم و چه به آغوش او که فرمود : &quot; فمن یمت یرنی &quot; پر بکشم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- اما فکر نکنید که به این دلیل &quot; اِوا خواهر &quot; شده ام ، دندانهایم هنوز برای دریدن کفتاران تیزند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶- قرار بود که به ذکر دنائت های &lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#cc6633&gt;عبدالجواد موسوی ملعون&lt;/FONT&gt; بپردازم و می پردازم ، اما از آنجایی که بررسی زندگی یک انگل بدون شناخت موجودی که خونش توسط او مکیده می شود ممکن نیست ، ابتدا شرحی از بزرگواری های پنهان و آشکار &lt;FONT color=#009900&gt;یوسفعلی میرشکاک روحی له الفداء&lt;/FONT&gt; خواهم نوشت و بعد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۷- یا علی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 11:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این وبلاگ تا اطلاع ثانوی به روز خواهد شد !</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#ff0000&gt;  &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#00ff00 size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=6&gt;سلام&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;زنده ام ، توفنده و درنده ...همیشه و هنوز ، علی الخصوص امروز !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;او را که مستظهر به عزتِ پدر ِ کائنات است و رحمتِ مادر ِسماوات&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;                           ـ جان حقیرم فدای وجود عالی شان باد و بیش باد ـ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نه خوف از خصم فسانه است و نه بیم از رسم زمانه ، نه باک ِ جان و مال و آبرو دارد و نه ترس از همهمه و دمدمه و هیاهو ... و تو چه دانی که استظهار چیست ؟ پدر ِ خاک کیست ؟ و بزرگ بانوی آسمانها... ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;پس کفاره ی نادانی را ، به جای مداقه ، معاشقه در پیش گیر و حدیث چند و چون بگذار تا وقت دگر ... و تو چه دانی که &quot; وقت دگر &quot; چیست ؟ و &quot;فمن یمت یره&quot; کیست ؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;تو چه دانی ؟ تو...؟ چه دانی ؟ چه ؟... و اما ادای عشق کفاره ی نادانی است و نادانی سرزمینی ست که پای هر لنگی نتواندش بوسید و چشم هر احولی نتواندش دید. &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;کس نیاموخت علم تیر از من &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;که مرا عاقبت نشانه نکرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پشتم زخمی ِ دشنه است و رویم اخمی ِ دشنام و شکر ایزد که هر چه بود لطف دوستان بود و بود و بود و آنقدر بود که امروز بیش از بیست روز از که زیبا ترین آفریده ی حی ِ خدا را - آیدا را - ندیده ام ... اما در پاسخ ريا،نه ماننده ی آن نادوستان به نامردی خواهم روی آورد و به خانواده شان خواهم تاخت و نه چون پیرزنان کور حوالتشان به تیغ برهنه ی قمر بنی هاشم - روحی له الفداء -  خواهم داد ، که تیغ برهنه اش در دستان من است و گرز حضرت رستم دستان نیز هم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;چنانش بکوبم به گرز گران &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;که پولاد کوبند آهنگران&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منتظر باشید این وبلاگ کماکان مثل کافه های لاله زاری صحنه ی بدمستی های &quot;بنده ی بانوی فدک&quot; خواهد بود و مکان عریانی جان ِ پلید مآبونان و خباثت مخنثان... هنوزم آنقدر از جسارت موروثی سیادت باقی ست که نام ِ ننگین سادات مجعول مازنی را از صفحه بزدایم ،تا یار که را خواهد...منتظر باشید این تشت رسوایی مصادف با زادروز&lt;FONT color=#ff0000&gt; حسین منزوی&lt;/FONT&gt; از بام خواهد افتاد چرا که صنعت تشت اندازی را از او آموختم و کله پا کردن پا اندازان را نیز...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN-LEFT: 0px&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Sep 2009 11:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شب های شهریور</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                                          بسم الله الرحمن الرحيم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;  چند ماه پيش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    چند ماه پيش نوشتم كه اصفهان را قطب شعر جوان كشور مي دانم  ، نوشتم كه اصفهان را حريفي مي پندارم كه در اين مجال هماوردي ندارد والبته نوشتم كه دست هايي در كار است كه نمي گذارد اين تمايز و برتري به كمال رخ بنماياند . آن نوشته ها سر و صدای زيادي برپا كرد و نقد و نظرهای زيادي را برانگیخت ، كه از بين اين نقدها و پاسخ ها نظر شماري از دوستان بر اين بود كه  من دچار « توهم توطئه » شده ام و از اين راه سعي دارم كه موفقیت شاعران جوان اصفهان را بزرگ نمايي کنم ... چند ماه پيش بود ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو پیش گفتار</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;  ۱- سلام&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ۲- بدون هیچ مقدمه و موخره و قضاوتی گزیده ای از متن دو پیش گفتار از دو نویسنده در دو کتاب را برای مطالعه و مقایسه در معرض دید و داوری تان قرار می دهم ... امری باشه ؟ !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2008 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اهم اخبار</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;                         &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;  اگر دیر آمدم مجروح بودم &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;                        اسیر قبض و بسط روح بودم !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-     سلام .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-     مدت هاست که شرایط شغلی و خانوادگی  به انضمام فعالیت های به ظاهر فرهنگی ، زندگی ی ِ به شدت متراکمی را برایم ساخته و پرداخته است آن چنان که هر چه می کوشم باز هم یکی دوتا از کارهای امروز برای فردا می افتد ، کارهای فردا برای پس فردا و قس علی هذا. این را نوشتم که عذری هرچند ناموجه بیاورم برای ندادن پاسخ کتبی به نظرات ، محبت ها و انتقاداتی که دوستان ِ عزیز تر از نفسم در هیات « کامنت » ، « ای میل » و گاه « اس ام اس » برایم می نویسند ، پاسخ دادن به این پیام ها به خصوص با سرعت مضحک ِ اینترنت در ایران  ، وقت زیادی  می خواهد که شوربختانه من ندارم و ناچارم شرمندگی و خجالت را در جیب خاطر انبار کنم تا چه پیش آید ... اما خدا وکیلی همه ی کامنت ها را و تمام وبلاگ های دوستان را بدون استثناء می خوانم و گه گاه چیزکی هم درباره ی نوشته ها و اشعارشان می نویسم و این ور و آن ور در مطبوعات چاپ می کنم ، بیش از این از دستم بر نمی آید ، مرا ببخشید و ناتوانی ام را به رویم نیاورید لطفا !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-     مدتی ست که کارگاه شعری به پایمردی « &lt;FONT color=#ff0000&gt;سجاد عزیزی&lt;/FONT&gt; » در ساختمان اداری مرکز هنری نوجوانان تهران واقع در خیابان قزوین– خیابان شهید مرادی – پارک رازی از ساعت چهار و نیم تا هفت عصر یک شنبه ها - هر هفته - برگزار می شود ، در این جلسه در خدمت ِ دوستان جوانتر خواهم بود ، دوستانی که علاقه مند به شنیدن لاطائلات بنده هستند می توانند تشریف بیاورند ، دوستان شاعر و علمای اعلام هم اگر برای تذکر دادن اشتباهات و کاستی های بنده قدمی بجنبانند که نورعلی نور می شود ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4-     از هفته ی آینده جلسه ای خواهم داشت که به همت حوزه هنری و به یاری و پایمردی « &lt;FONT color=#ff0000&gt;عباس یکرنگی&lt;/FONT&gt; » برگزار خواهد شد و به نقد و بررسی ترانه و موسیقی تیتراژ سریال های تلویزیونی خواهد پرداخت ، ترانه سرا و آهنگساز کار به همراه منتقدینی در هر دو حوزه به جلسات دعوت خواهند شد و برای اولین بار در ایران ترانه های تیتراژ سریال های تلویزیونی مورد نقد و تحلیل قرار خواهند گرفت ، به محض این که تاریخ و مکان برگزاری این جلسات تعیین شود اطلاع خواهم داد .   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5-     مدتی ست در تدارک آماده کردن چند وبلاگ جدید هستم که انشاءالله در دوره های ده تا پانزده روز به روز خواهند شد و این وبلاگ هم ( همینی که الان توشین ! )به یادداشت های روزانه اختصاص خواهد یافت ، چند تایی از این وبلاگ ها آماده است و بقیه هم به مرور آماده خواهند شد و به محض آماده شدن و به روز شدن به شما اطلاع خواهم داد ، &lt;FONT color=#ff0000&gt;لینک این وبلاگ ها نیز در سمت راست صفحه در بخش « پیوند های روزانه » قرار دارند&lt;/FONT&gt; . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وبلاگ های مذکور به اسم و شرح ذیل می باشد :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آموزش داستان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : در این مجال به آموزش داستان ، رمان ، داستان کوتاه و مینی مال خواهم  پرداخت و راه های رسیدن به زبانی سهل و ممتنع و متناسب با مخاطب معاصر در حد توانم معرفی خواهم کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2-     وبلاگ&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;B&gt;آموزش عروض و صناعات&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; : درباره فنون و قواعد شعر کلاسیک خواهد بود ، منتها با زبان و شیوه ای نوین که نسبت به کتاب هایی که در این زمینه وجود دارد ، ساده تر و  آموختنی تر باشد .  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;آموزش فلسفه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : به آموزش فلسفه ، تاریخ فلسفه و آراء فلاسفه ی بزرگ اختصاص دارد .&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شرح نهج البلاغه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : به بررسی خطبه ها و حکمت های نهج البلاغه خواهم پرداخت و با عنایات حضرت مولی الموحدین علیه آلاف التحیه و السلام ، متن نهج البلاغه را از نظر معنا و مصداق مورد تدقیق و تشریح قرار خواهم داد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;ابن عربی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : این وبلاگ به حضرت شیخ اکبر ، ابن عربی سلام الله علیه اختصاص دارد ، او بزرگترین عارف تاریخ اسلام است که به قولی بیش از نهصد اثر از خود به جا نهاده که تنها یکی از آنها ( فتوحات مکیه ) پانزده هزار صفحه است ، در این وبلاگ می کوشم ضمن بررسی احوال و شرایط زندگی و سلوک استثنایی او آثارش را مورد معرفی ، مطالعه و شرح قرار خواهیم داد و شرح کتاب های متعدد او را از « فصوص الحکم » و شرح هایی که بر آن نوشته شده است ،  آغاز خواهم کرد بعون الله و مدده &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;مقالات&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : مقالاتی را که در مورد ادبیات ، فلسفه ، سیاست ، زبان شناسی و ... نوشته ام و بعضی از آنها در مطبوعات یا اینترنت منتشر شده است را در معرض نگاه و نقد و داوری شما قرار خواهم داد . &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;سروده ها&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : شعرهایم از این به بعد در این صفحه در انتظار خواندن شما خواهند ماند. &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8-     وبلاگ &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;B&gt;کتابخانه&lt;/B&gt; &lt;/FONT&gt;: در این وبلاگ به معرفی کتاب هایی که خوانده ام همراه با خلاصه ای از متن کتاب خواهم پرداخت . &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;9-     وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;لینک ها&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : دو تا سه ساعت از اوقات روزانه ی من به جست و جو و مطالعه در اینترنت می گذرد که در خلال این کنکاش به سایت ها و وبلاگ های جالبی برمی خورم که اطلاعات ِ مغتنمی در باره ی علوم انسانی دارند ، با معرفی این پایگاه های اینترنتی شما را هم در استفاده از این سایت ها و وبلاگ ها سهیم خواهم کرد . &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;10-  وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اسطوره&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;: معرفی اسطوره های کهن ایران و سایر ملت ها از یونان و روم گرفته تا هند و چین و ماچین و از آفریقا گرفته تا سرخپوستان آمریکا و پس از آن تطبیق این اسطوره ها با هم و نیز با قدیسان دینی ، دستور کار این وبلاگ خواهد بود . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;11-  وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;داستان کوتاه&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : در این وبلاگ داستان کوتاه خواهم نوشت !&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;12-  وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;طنز&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : طنز یکی از جدی ترین شاخه های ادبیات است و از دشوار ترین آنها ، من هم به این وادی حیرت انگیز گذری داشته ام و محصولات این گذر را در « طنزنامه » به شما ارائه خواهم کرد.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;13-  وبلاگ &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;دستور زبان&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; : دستور زبان فارسی را متاسفانه بسیاری از فارسی زبان ها نمی دانند و شوربختی مضاعف این است که بسیاری از اهل قلم نیز که ابزار کارشان زبان است ، دستور زبان فارسی را به تمامی و درستی نمی دانند و عوارض این جهل در جابه جای آثار متقدمین مشهود است ، شاید یکی از دلایل عدم رغبت به آموختن این علم ، شیوه ی تدوین و تدریس سنتی و ناکارآمد آن است . آیا من خواهم توانست طرحی نو درافکنم ؟ نمی دانم اما تمام تلاشم را به کار خواهم گرفت . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;14-  وبلاگ&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آیدا&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt; : این وبلاگ به « آیدا» - دخترم - اختصاص دارد ، این وبلاگ حاوی درد دل ها و حرف های یک پدر خواهد بود با دخترش ، یک چکامه ی عاشقانه تقدیم به آیدا... &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;به روز است !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;B&gt;بعد التحریر اول&lt;/B&gt; :&lt;/FONT&gt; می دانم که این بار هم سر و صدای عده ای از دوستان بلند خواهد شد ، زبان به طعن و تهمت خواهند گشود ، به فضل فروشی و ادعا متهمم خواهند کرد ، پیام های بی نام و نشان خواهند نوشت و بد و بیراه خواهند گفت ... باکم نیست ، چرا که در این سرزمین فقط کسانی از این گونه آفات مصونیت دارند که پاهایشان را سینه ی آفتاب دراز کنند و هیچ کاری نکنند و هر کس کاری کند ، - هر چند خرد و ناچیز -  سیبل تیرهای جماعت بیکار خواهد شد .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;B&gt;بعد التحریر دوم&lt;/B&gt; :&lt;/FONT&gt; هر چند مرده و زنده ی مغرضان بی خاصیت برایم یکسان است اما مانند همیشه دیوانه وار ، مشتاق نقد ونظر ، پیشنهاد و انتقاد و تشویق وتوبیخ  یاران صادق و آگاه خود هستم و این کار دشوار را پس از توکل وتوسل وتوصل به حضرت رحمان ، به امید یاری و نظارت آنان آغاز می کنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                والسلام علی سیده النساء العالمین&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Sep 2008 16:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;     &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;نفس به یاد دمی می زنم که مرگ در آید        &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;   مگر به گوش گران بشنوم صدای &lt;FONT color=#ff0000&gt;علی&lt;/FONT&gt; را&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;    &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کارگزاران حکومتی که می دانند او در باب وظایف حاکمان چه گفت و نمی کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردانی که دست شان می رسد و یتیمان او را به حال خود وامی گذارند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مسلمانانی که می دانند قلب بزرگ حضرتش را چه می شکست و همان می کنند...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بندگان دنیایی که در نزد او بی ارزش تر از عطسه ی بز بود...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنانی که می دانند حضرتش از مهجوربودن کتاب الهی شکوه داشت و آن را نمی گشایند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بندگان شهوت وقتی که حضرتش هر روز خلق را به  دربندکردن  شهوات می خواند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در امان نیستند &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسانی که شنیده اند که « فمن یمت یرنی » و می دانند که مرگ مقارن است با دیدار او و از مرگ می گریزند... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود ...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که عظمت حضرت صراط المستقیم ، ابوتراب ، وجه الله ، قلب الله ، جنب الله ، &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;علی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ابن ابیطالب روحی له الفداء نه آن سان است که هتکش بی تاوان باشد ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ذوالفقار در دستان حضرت &lt;FONT color=#00ff66&gt;&lt;STRONG&gt;بقیه الله&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; است... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهند بود... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در امان نخواهید بود...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2008 17:09:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>محکمه</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شعری از مجموعه شعر &quot;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شیطان&lt;/FONT&gt;&quot; - نشر نگیما - ۱۳۸۲- &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;داریوش&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;...  :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;&lt;EM&gt;دادگاه رسمی است&lt;/EM&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;طنین بانگ داور چون پتکی بر میز محکمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;در فضا پیچید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;&lt;EM&gt;متهم : قابیل ، فرزند آدم ، فرزند حوا&lt;/EM&gt; &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;(که چند صباحی پس از تبعید آنان - بر زمین - به دنیا آمد)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;&lt;EM&gt;جرم: قتل ، قتل ِبرادر ، هابیل&lt;/EM&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;( او نیز بر زمین زاده شد )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;&lt;EM&gt;قابیل فرزند آدم و حوا متهم است به قتل برادرش هابیل&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;EM&gt;واختفای این امر از کسان&lt;/EM&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;(قاتل مقتول را در خاک نهان کرده است.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;&lt;EM&gt;شاهد اول - کلاغ -&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;EM&gt;در جایگاه شهود حاضر شوید&lt;/EM&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;کلاغ :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&quot; سوگند می خورم که در پیشگاه عدالت جز به حقیقت سخن نگویم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;شاهد قتل هابیل بودم من به دستان این مرد ( قابیل )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;آنگاه که به ضربتی سرش شکست و &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خونش ریخت و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;چاله ای کند و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;در  آنش نهاد. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;شاهد دوم - خاک -&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;در جایگاه... &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خاک:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;سوگند می خورم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;که این نابکار بر من ایستاد و برادر نامردانه کشت و در من نهفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;سومین شاهد : ابر برخیزید،به جایگاه شهود بیایید. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ابر :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;روز واقعه عزم باریدنم بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;بر زمین دیدم برادری با سنگ سر برادر شکست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;و آنگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;به شتاب در زمین حفره ای کند و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برادر در خاک کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; ( چنان که دستانش از آسیب خاک جراحت برداشت )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پس آنگاه باریدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;مهیب تر از آنچه نخست عزمم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;( چنین شهادت داد ابر... )&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;شاهد چهارم - درخت -&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پنجمین شاهد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;شاهد ششم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot; متهم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;قابیل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;فرزند آدم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;فرزند حوا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;برخیزید و به جایگاه بیایید&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حاضران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;شاهدان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;خیره خیره&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;با نگاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;متهم را به جایگاه آوردند و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;به پیشباز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;تیرهای تنفر بر چشمانش نشاندند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot; از خود دفاع کنید. &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حلقه ی اشکی در چشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;به زمین خیره شد قابیل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;هیچ نگفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پشت درهای بسته محکمه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;دخترکی می گریست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;دادستان : &quot; این مرد گناهکار است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;گناه از دامان مادر دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;او نیز به وسوسه ای خود و شوی اش را به رنجی مضاعف در افکند در زمین... &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; - به تقدیر نامیمون خویش تن در داده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;لب از لب برنداشت قابیل&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot; متهم دفاعی ندارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;این محکمه قابیل را محکوم می کند به... &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;ناگاه از انتهای محکمه همهمه ای برخاست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;کسی انگار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;- اگر چه دیر هنگام -&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;به شهادت آمده بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;داور بر میز کوفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot; ساکت &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;تازه وارد از میان چشمان پرسشگر مردمان به جایگاه در آمد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;با صلابتی مهربان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;چونان پدری که خشم اش گاه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;فرزندان را آرامش می بخشد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot; نام من عشق است...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;آیا می شناسیدم...؟ &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;داور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;چون بید خشکی بر خود لرزید و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;شاهدان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;نهان کردن خویش را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;گویی در جای خود فرو رفتند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot;قابیل را گناهی نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;که جادوی دخترک زیبای همزادش را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;منش در دل نهادم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پس آنگاه که به حکم خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پدر &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;چشمان گریانش را از نگاه معشوق منع کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;دلش لرزید و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حجاب از میان برداشت &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;: &quot; او را گناهی نیست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;چنان که فرهاد را به شکافتن سینه ی کوه گناهی نخواهد بود و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;مجنون را به مرگی خودخواسته بر مزار لیلی &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&quot;به شگفت در نیایید که شگفتی از پی می آید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;که تا عمر جهان به پایان رسد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;عاشقان را بارها بیشتر از جامه ی قابیل عادتتان را خواهند درید.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;&quot;او اولین قربانی است،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt; پاسوز نشاندن نخستین جلوه ی عشق بر چشمان ناباورتان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;او را گناهی نیست...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;داور به دو دست &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;سر در میان گرفته بود و&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حاضران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;یارای همهمه ای را&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;حتی نداشتند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;پشت درهای بسته ی محکمه دخترکی می گریست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو غزل </title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱ -  تقدیم به &lt;FONT color=#ff0000&gt;علیرضا بندری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لختی نرو ، بنشین ، مرا آرام بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر خواب ِ من آرام و عاشق گام بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این مرغ زیرک را فریبایی کن امشب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با دست هایت پیش پایش دام بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر خاطم نقشی بزن از خنده هایت&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر بسترم طرحی از آن اندام بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالی ... رقیبی بهتر از این بین ما نیست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بردار لب را از لبم ، بر « جام » بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چیزی میان عشق و مردن ، شرم و آتش&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بر آنچه در دل از تو دارم نام بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مستی و معشوق و شب و خلوت مهیاست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تعریف را بر عهده ی « خیام » بگذار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲ -  تقدیم به &lt;FONT color=#ff0000&gt;سعید معتمدی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نه ! نمی خواستم سرنوشتم باز در دست افسون بیفتد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کوچه را ، شهر را در بگیرد ، آتش از خانه بیرون بیفتد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مرگ در ماجرا پا گذارد ، جای « ای کاش » ، « اما » گذارد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لیلی از کاروان جا بماند ، بار  بر دوش ِ مجنون بیفتد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل ، دل ِ خسته ی بردبارم ، کولی ِ عاشق بی قرارم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جام از دست الکل بگیرد ، باز در کام افیون بیفتد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خشکسال است و باد تتاری ، شاخه ها را چه برگی ... چه باری ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چاره ات چیست جز آه و زاری ... کشته وقتی به هامون بیفتد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تلخ و اندوهبارم پس از تو ، نیت مرگ دارم پس از تو &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موعدم صبح فرداست ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           یا رب ! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                طالعم کاش میمون بیفتد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 26 Aug 2008 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک و دو و سه و چهار و پنج</title>
<link>http://daariush.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱- سلام و درود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲- سپاسگزارم از همه ی مهربانانی که نوشته هایم را می خوانند و نظرشان را می نویسند ، چه دوستانی که تایید می کنند و تعریف و تمجید ، و چه عزیزانی که  انتقاد می کنند و ایراد و تصحیح .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳- در مورد نظرات یکی از دوستان که کم و بیش آبشخورش را می شناسم علی رغم میلم ناچار به اعمال ممیزی شدم ، اگر چه ایشان بارها نظراتی از این دست نوشته بود و من هم تایید کرده بودم ، اینبار اما -  برای نخستین بار  - نظرش را حذف کردم ، &quot; محکوم کردن به تلاش برای جا کردن خود در دل &lt;FONT color=#ff0000&gt;اصحاب حکومت و سیاست&lt;/FONT&gt; &quot; وصله ایست که دست کم با استناد به آرشیو همین وبلاگ به من  نمی چسبد ، به هر چه و  هر که تا کنون تاختم ، مستند بوده است و مستدل و به همین ترتیب هر  انتقادی را می شنوم اما با ارائه ی - به قول غربیان - &quot; &lt;FONT color=#ff0000&gt;رفرنس&lt;/FONT&gt; &quot; ، انتقاد با تهمت تفاوت دارد ، که بعید می دانم دوستی مثل ایشان که  سرتاپای متن شان پر از تبختر  و تکبر و اظهار فضل است ، این را ندانند ، وقتی نیروی محرکه ی کسی برای نوشتن ، حسادت و باند بازی باشد ، لاجرم نوشته هایش بر دل هیچ صاحبدلی نمی نشیند و مقاصد نگارنده خودشان را از لابه لای متن نشان می دهند ، وانگهی ! حسادت به که ؟ به من ؟ !  من ِ بی چاره ی ِ وامانده ی ِ از همه جا رانده ی ِ ابن السبیل ِ مستحق ِ زکات ِ ظاهر و باطن ؟ ! ... کوتاه بیا برادر !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- عصر پنج شنبه در باغ غدیر اصفهان میهمان عزیزان دلم ، &lt;FONT color=#ff0000&gt;علیرضا نقوی&lt;/FONT&gt; ، &lt;FONT color=#ff0000&gt;محمد حسین صفاریان&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff0000&gt;حسین عبدلوند&lt;/FONT&gt; بودیم در شبی از شبهای هشت بهشت ، مجری برنامه من بودم و میهمان ویژه ، &lt;FONT color=#ff0000&gt;محمد علی بهمنی&lt;/FONT&gt; ؛ همراه با جمعی از شاعران جوان ِ برگزیده ی شبهای شعر هشت بهشت . &lt;FONT color=#ff0000&gt;جواد زهتاب&lt;/FONT&gt; هم بود ، با محمد علی بهمنی ِ عزیز گپی زدیم و پرسش و پاسخی و بعد از آن هم شعرخوانی و دیدار یاران دور و نزدیک ...دوستان مسئول در فرهنگسرای باغ غدیر ، برای اجرای بی کم و کاست این برنامه زحمات زیادی کشیدند ، الهی که نفس های شان گرم باشد و عزم شان برای ادامه ی این راه ، جزم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- نوشته بودم که &lt;FONT color=#ff0000&gt;مهدی ملکی دولت آبادی&lt;/FONT&gt; هم به جمع ِ شاعران وبلاگ نویس پیوست ، دوباره می نویسم ، این بار همراه با آخرین غزل ِ او که به سیدناالاستاد &lt;FONT color=#ff0000&gt;یوسفعلی میرشکاک&lt;/FONT&gt; تقدیم شده است ، برای خواندن سایر اشعارش قدم رنجه کنید و  به  وبلاگ  ِ &lt;FONT color=#ff0000&gt;ناگهانی ها&lt;/FONT&gt; که لینکش در سمت راست صفحه است بروید :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;STRONG&gt;تمام روز یک سر بارش خورشید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;که ظهر عشق را خورشید با تاکید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نسیم اولین روز بهار و عطر فروردین&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;که طومار زمستان را به هم پیچید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دم آتشفشانی ، منبع سوزان ایمانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;که از پا تا به سر ، سر تا به پا خورشید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کسی سر مست ، دست افشان و پاکوبان ، خرامان شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کسی در سینه ام با ساز می رقصید یعنی تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;صدایی ناگهان آمد مرا در خویش معنا کرد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهی ناگهان آمد مرا دزدید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;چه بی صبرم چه بی تابم چقدر عصیانیم امشب &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کسی در من بساط عیش و عشرت چید یعنی تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کسی آمد درون من صلای عشق جاری کرد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;کسی در دفترم عطر غزل پاشید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نفس در زمهریر سینه ام بغضیست زندانی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نفس را بهر بیرون آمدن امید یعنی تو &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;تهی دست و نظر بازم ، چه بی اقبال ... یعنی من &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;و بازاری پر از یوسف که بی تردید یعنی تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهدی ملکی دولت آبادی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵- یک چهار پاره هم از &lt;FONT color=#ff0000&gt;داریوش مفتخر حسینی&lt;/FONT&gt; ! :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دست چپم زير آب سرد &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; تو دست راستم يه تيغ تيز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; يه لحظه ديگه تموم مي شن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; تموم دردام درشت و ريز&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; سمفوني ي پنجو بتهوون &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; مي زنه و من گوش مي كنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; با آخرين قطره هاي آب &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; سيگارمو خاموش مي كنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; روبروي آينه مي شينم &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; با يه نگاه مات و كبود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; يه قصه داره شروع مي شه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; با يكي بود و يكي نبود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; خون مي پاشه توي آينه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; يه لحظه دستام يخ مي كنن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; عرق مي شينه رو پيشوني م &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; تيغو بريده رگاي من !&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; از روي آينه زل مي زنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; عكس سفيد و سيا ي تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; به دستاي نا اميد من &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; به شونه ي گريه هاي تو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; يه چيزي مي گه نمي شنوم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; يه چيزي مي خواد نمي دونم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; داره سياهي مي ره چشام &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; حس مي كنم داغه بدنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; برق نگات اما يه دفه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; يه چيزي رو آتيش مي زنه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; مي گه نبايد... مي گه چرا ؟...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; مي گه كه دستات مال منه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; عقربه ها دارن مي دون&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; روزاي مونده حروم مي شن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; لحظه هاي با تو بودنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; دونه به دونه تموم مي شن&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; ديوار مي گيره دست منو&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; از توي آينه بلن مي شم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; به يه شماره زنگ مي زنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; ‹‹ الو! ...  بجنبين  ...  پشيمونم ! ››&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                          &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 Aug 2008 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=daariush&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>daariush</dc:creator>
<guid>http://daariush.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
